نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت چهل و یک :
سرم رو با غم تکون دادم. اب دهنم رو قورت دادم تا بتونم دوباره تمرکز کنم.
-خیلی طول کشید تا به خودم بیام، اما وقتی جلو رفتم یه نامه ی خونین کنار جنازه ی بابا دیدم. رد خون روی نامه پاشیده بود و کلمات خیس شده بودن. ادام من خیلی سنم کم بود برای این که بتونم با این حجم از وحشت و شوک کنار بیام. اما می دونستم که نباید به اون نامه دست بزنم نباید هیچ چیزی رو توی اون صحنه جرم لعنتی جا به جا کنم. اما همه
لطفا صبر کنید...
