گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و پنجاه و یک :
- نه عزیزم. عادت کردم بهش. اونم بدش نمیاد از من. فقط جای تو تو جمعمون خالیه دیدهبان. تو که باشی زندگی با کوپر راحتتر میگذره.
با این حرفش دوباره بغض میکنم. اما این بار نه از خوشحالی؛ با یادآوری فراخوانده شدنم. صدایم شروع به لرزیدن میکند.
- خودم میخواستم بهت زنگ بزنم وحید...
صدای گرفتهاش نگران میشود و این نگرانی تعداد سرفههایش را بیشتر میکند.
- چی شده عزیزم؟ شیرین
لطفا صبر کنید...
