پارت صد و پنجاه و دوم :

صبح که بابک من را همراه وحید دید، صورتش در هم رفت. برخوردش مثل همیشه اتوکشیده و محترمانه، اما سرد بود. گاهی نگاه‌های ملامت‌گرش را و سری را که به تاسف تکان می‌داد می‌دیدم. حرفی در دفاع از خودم نداشتم، جز این که نگاهم را از او بدزدم و سرم را پایین بیاندازم. اگر از اعتماد به وحید پیش او حرف می‌زدم، بیشتر خودم را پایین می‌کشیدم. اما حقیقت همین بود؛ وحید در این زمان امن‌ترین آدمی بود که داش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️