گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و پنجاه و دوم :
صبح که بابک من را همراه وحید دید، صورتش در هم رفت. برخوردش مثل همیشه اتوکشیده و محترمانه، اما سرد بود. گاهی نگاههای ملامتگرش را و سری را که به تاسف تکان میداد میدیدم. حرفی در دفاع از خودم نداشتم، جز این که نگاهم را از او بدزدم و سرم را پایین بیاندازم. اگر از اعتماد به وحید پیش او حرف میزدم، بیشتر خودم را پایین میکشیدم. اما حقیقت همین بود؛ وحید در این زمان امنترین آدمی بود که داش
لطفا صبر کنید...
