سیاه زخم به قلم آزاده دریکوندی
پارت سیزده :
هامون از جا برخاست و سایهای از قامت بلندش روی شیشهی میز افتاد.
تئو فورا از جا پرید و دنبالش پلهها را بالا رفت.
هومن داد زد:
- ولی عمو تو باید یه ژرمنی یا یه آمریکن بولی دنبالت میبود! این فندوق خیلی برات سوسولیه!
هامون هیچ اهمیتی نداد و حتی سر نچرخاند. تئو برایش خیلی عزیز بود.
وارد طبقهی بالا شد که صدای قدمهای زنانهای از پشت سرش آمد.
- هامون جان؟
افسانه بود. اÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشغزل
0هعیی، دلم برای جلالی که لبه های کتشو میگرفت و این ور اون ور میرفت تنگ شده، امر امر خان باشه
۴ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشغزل
0اینقدری که هامون هوای برادر زادهدهاشو داره باباهاشون هواشونو ندارن
۴ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشغزل
0اشکان بیچاره🫠🫠
۴ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشغزل
0ولی جدی اینکه هامون تصمیم گرفته کسیو بدبخت نکنه با اوردن توی زندگیش کار خوبیه، فقط موندم چرا سره درسا روی این تصمیمش پای بند نبود
۴ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشغزل
0پس افسانه طلاق گرفتهه، وای از این سازمان که حتی این بنده خدا با طلاق گرفتنشم آزاد نشده
۴ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشغزل
0بابا خب هامون توهم کوتاه بیا دیگه چی میشه اگه یه شعبه توی اروپا بزنی، ایشش
۴ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشغزل
0ولی من جدی حس میکنم هومن بخاطر رویای درسا به عموش خیانت کرده
۴ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشغزل
0هعیی از این زندگی که هومنو دارن مجبور میکنن واقعا
۴ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشغزل
0ویداجون از دور برات دست تکون میدم
۴ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ روز پیشپرنیا
0وای اشکان مظلومم🥺چقد من برای تو حرص خوردم
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۶ روز پیشSogi
0ابراهیم کیه بابا من دلم واسه جلالی تپلی خودمون تنگ شده🤌🏻😭وای اینی که میخواست خودکشی کنه اشکانه؟؟وای منوچ گوربه گور شده خیر نبینی چقدر این بچه رو تو اذیت کردی آخه پیریی
۱ هفته پیشنازنین
1خیلی دلم میخواد ببینم چی میشه هامون درسا رو میگیره منتظرم بی صبرانه برسه یه اون داستان ها 😁🤭
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
احتمالا استارتش همین پارت ۲۱ بود👀 کم کم اوج میگیره🚨
۲ هفته پیشAsal
0خب خب ویدا خانمم بار بندیلشو جمع کرد تشریف شو برد
۳ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یکی دیگه بیارم به جاش؟👀
۳ هفته پیشAsal
0یکی دیگه که مشخص دیگه دیر یا زود خودش میاد😎😎
۳ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
☕🌲
۲ هفته پیشAsal
0فکر کنم ماجرای خودکشی برگرده به مهمیز های سیاه،حالا یا سر نجات دادن اشکان یا یکی دیگه یادم نیست
۳ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اشکان✅
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

غزل
0ولی ویدا امیدوارم برای خودت ارزش قائل باشی و دیگه نیای طرفش