بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و بیست و هشتم :
لب هاش به آرومی روی هم افتاده و بسته شدن، هر دو می دونستیم که دیگه هرگز باز نمیشن، اما چشم هاش همونجا موندن...
همونجا خیره به چشم های مامان... به آخرین چیزی که دید، به آخرین انتخابش، به آخرین بهایی که پرداخت.
انگار آسمون آخرش رو برای موندن پیدا کرد و رفت، با همون احساس به همون جا و به سمت همون چیزی که من نمی دیدم!...
با وجود جنگی از درونش، که با گریه و چین و چروک های عمیق صورتش نمایان Ø
لطفا صبر کنید...
