کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و نهم :
◈اززبان آریو◈
بعد از آنکه آن گردنبند را به گردن صاحبش انداختم، توانستم شبها آسوده بخوابم. انگار بعد از یک دهه، بالاخره چشمانم به خواب آرام عادت کرده بود. همتا مرا پذیرفته بود و این برای من، یک معجزهی بزرگ بود.اما روزهای بعد فهمیدم همهچیز به آن سادگی که فکر میکردم نیست. عاشق بودن، یک درس بود و رفتار کردن با کسی که دوستش داری، مقولهای کاملاً متفاوت. این را بعدها فهمیدم.
لطفا صبر کنید...
