پارت بیست و ششم :


با کنار رفتن آن پارچه‌ها، دنیا متوقف شد. دقیقه‌ها از حرکت ایستادند و همه‌چیز منجمد شد؛ اما نمی‌دانم چرا آسمان دور سرم می‌چرخید. حس کردم بارش برف بند آمده است.
آن سه نفر، همان سه کثافتِ نه سال پیش بودند که حالا چهره‌هایشان کریه تر از همیشه به نظر می‌رسید. نگاهم به آریو افتاد. او مسبب این لحظه بود؛ دستش درد نکند. اگر اعدام می‌شدند، خواب خوش به چشمانم بازمی‌گشت، کابوس‌هایم به ز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️