عقد ممکن به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و سی و ششم :
دیگر حرفهایشان را نشنیدم.دستش را گرفته بودم و رها نمی کردم.قلبم می زد.عاشقی چقدر سخت بود و من نمی دانستم.چه روزهای خوبی داشتم با او و قدر ندانستم.مدام از آینده ترسیدم و از حال لذت نبردم.
اینده مثل شبهای مه الود جنگلهای هیرکانی که در شعرهای ابر آلود نیما یوشیج امده بود،مبهم،سرد و مرموز بود.
«جاده خالی ست،
فسرده ست امرود
هرچه می پژمرد از رنج دراز»
همین رمز و راز و بل
لطفا صبر کنید...

Z.k
0شهرام بد جوری گرفتارش شده ولی خوب اونم سالها برای رفتن تلاش کرده باید میرفت 😞😞