پارت سوم :

باربد را گیج کرده بود، گیج و مضطرب؛ این حالت را نباید به ارکیده نشان می‌داد، پس نگاه دزدید و کنار او که لبه‌ی تخت نشست، آب‌دهان از گلوی خشکش گذراند و دستانش را درهم پیچاند. گلو بی‌صدا صاف کرد و سعی کرد از بحث دور شود، یعنی باید دور می‌شد.
- درمورد حرفی که دیشب زدی صحبت کنیم؟ گفتی میخوای برگردی خونه.
- هنوز هم میخوام برگردم.
و این عجله‌اش در پاسخ دادن باعث شد باربد از شدت تمایل ارکیده به برگشت آگاه شود. پیشانی چین انداخت و طوری حرف زد که نشان داد علت این خواسته‌ی ارکیده برایش غیرقابل‌درک بود، حقیقتاً هم نمی‌توانست این میل او را برای برگشت درک کند.
- اما آخه واسه چی؟ بهت قول دادم خوش میگذره، تموم تلاشم رو هم میکنم از اومدن به این سفر پشیمون نشی.
ارکیده با فکر اینکه به اندازه‌ی کافی خوش گذرانده بود، آمد پوزخند بزند؛ اما سخت خود را کنترل کرد. منتها آهی که از فکر پشیمان شدنش از این سفر پیش از هر تلاش خوب یا بد باربد از میان لبانش بیرون جهید، بی‌اختیار بود.
- فکر نمیکنم بتونی تلاش مؤثری داشته باشی.
طعنه نزد، حقیقت بود؛ دیگر هیچ تلاش باربد این سفر زهر شده به کامش را خوش نمی‌کرد. ترجیح می‌داد از این سفر همان خیانت را بردارد و برگردد، برایش بس بود؛ اما برای باربد نه. پس آرامشی خشک به لحنش بخشید تا در حد درک باربد حرف بزند بلکه به برگشت رضایت دهد.
- دیشب توی راه کابوس وحشتناکی دیدم، سایه‌ای که داد می‌زد برگردم.
باربد اما بیش از آنکه به خواسته‌ی برگشت ارکیده اهمیت دهد، درگیر فهم موضوعی دیگر بود که پرسید:
- و این کابوس تو رو وقتی بیدار شدی بهم ریخت؟
در ذهن ارکیده تصویر قفل نگاهش به چشمان باربد از آینه‌ی ماشین زنده شد. متوجه شد او قصد داشت مطمئن شود زمزمه‌هایشان را نشنیده و تمام حال آشوب شب گذشته بابت کابوس بود. اگر سکوت می‌طلبید و قصد نداشت فاش کند زمزمه‌ها را شنیده یا بحثی داغ در این زمستان با باربد آغاز کند، وقتش رسیده بود. احساس می‌کرد آن زمزمه‌ها برایش کافی نبودند، هنوز مانده بود تا ارتباط باربد و افسون را کشف کند، تا دوباره نامزد و دوست صمیمی‌اش را بشناسد. پس تکان سرش شد به نشانه‌ی مثبت و باعث شد باربد نفس آسوده‌ای بکشد. ارکیده دستانش را مشت کرد با حس اینکه قدرت داشت از جوشش خشم بابت آسودگی این نفس، نفس باربد را قطع کند. پس از این نفس آسوده که آسودگی نگذاشت برای نفس‌های ارکیده، شنیدن صدای آرام باربد که از اضطراب نجات یافته بود برایش آزاردهنده‌تر از قبل شد.
- فقط کابوس بود ارکیده، قول میدم توی این سفر انقدر بهت خوش بگذره که اون کابوس رو فراموش کنی؛ به من بیشتر از اون سایه اعتماد کن.
پوزخند شده بود ملخک، یک‌بار جست، دوبار جست، بار سوم که رسید بر لب ارکیده نشست.
- گرم کی هطبار ینعی دامتعا تهب هگید ممورا هنکیمن!
باربد هم مانند افسون بود، هیچ کلمه‌ای از کلام برعکسش را نمی‌فهمید؛ اما نه، ارکیده فکر کرد او نمی‌خواست که حرف‌هایش را بفهمد، چراکه ارزشی برای فهمیدن نداشت. اگر افسون عادت داشت حرف‌های دلش را برعکس به زبان آورد، باربد حتماً برای فهمیدن هر کلمه‌اش بدون خستگی تلاش می‌کرد. به چشمان باربد با ترکی عمیق بر چشمانش نگریست، کنجکاوی نگاه او آزارش داد؛ اما زورکی لبخند زد و کنجکاوی او را با کلامی دروغ پیچیده در لحنی سرد پایان داد.
- هیچوقت از اعتماد بهت پشیمون نشدم، روی قولت حساب میکنم.
خیال باربد را آسوده کرد؛ اما با سخت گرفتن به خود. آنچه در قلبش دفن می‌کرد برایش سنگین بود، چاه عمیقی در قلبش حفر می‌کرد و این چاه پر از درد بود؛ اما ناله سر نمی‌داد. این سکوت او و تحملی که با دلی شکسته خرج می‌کرد را باربد نمی‌دید، او که آسوده از فکر همچنان مخفیانه بودنِ انتخابش، بر تکه‌نانی کره مالید و پنیر سپس به دست ارکیده داد و حین برخاستن که حرف زد، ارکیده فکر کرد چقدر با این آسودگیِ دروغین صدایش انرژی گرفته بود.
- ویلا آب نداره، همراه افسون و شهاب تا رودخونه نزدیک جاده میریم؛ منتظر میمونیم تا صبحانت رو تموم کنی.
ارکیده اما هیچ حس و حالی در تن برای همراهی آن‌ها نداشت. پریشانی محکومش می‌کرد به ماندن در خانه که این زندان را ترجیح می‌داد به یک همراهی آزاردهنده.
- دیشب بد خوابیدم باربد، شما برید من ویلا بمونم بهتره.
انگار هیچ اهمیتی برای باربد نداشت که اصرار نکرد و با لبخندی که خار شد به چشمان ارکیده، او را تنها گذاشت. ارکیده فکر کرد چرا باربد باید اصرار می‌کرد؟ مگر مهم بودن افسون نبود؟ نبود ارکیده هم از بودنش بهتر! از این افکار پرآزار چنان برآشفت که لقمه را در سینی پرت کرد و با برخاستن از روی تخت، خود را به پنجره رساند. اخم کرده با نگاهی براق از میان حدقه‌هایی تنگ به باربد، افسون و شهاب که ویلا را ترک می‌کردند خیره شد. نگاهش سنگین بود چون وزنه‌ای بر تن آن سه؛ اما افسون و باربد غرق خوش‌وبش با یکدیگر که آوای خنده‌هایشان را بلند کرده بود، متوجه نشدند. فقط شهاب که قدمی از آن دو عقب افتاد و مردد که سر به عقب چرخاند، نگاهش را محو بابت مه‌ای که فاصله‌ی میانشان را پر کرده بود به چشمان ارکیده دوخت. سکوت ارکیده و شهاب از یک جنس بود؛ اما هریک برای این سکوت بهانه‌ای داشتند، ارکیده بدعادت به سکوت وقت وقوع اتفاقی ناخوشایند بود و شهاب به یاد می‌سپرد همه آنچه را که اکنون با چشم می‌دید.
آنقدر پشت پنجره ماند و نگاهشان کرد تا رفتند و جای خالیشان ماند با ردپاهایشان. چشمانش را به آرامی بست و دم عمیقی گرفت، بازدمش را خنک به هوا پس داد. سکوت مطلق در تنهایی باعث مرور دوباره‌ی آن زمزمه‌های تلخ شد که به سرعت چشم گشود. نمی‌خواست دوباره آن زمزمه‌ها را مرور کند، حال که نه باربد برای آزارش حاضر بود نه افسون که با هر نگاه و کلام خوش دلش را بشکند، باید برای خود آرامشی دست و پا می‌کرد بلکه این آشفتگی قدری آرام گیرد؛ با پایان این آشفتگی به آغاز افکاری منطقی می‌رسید.
اتاق برایش خفه بود، باید ترکش می‌کرد و شاید خوب می‌شد اگر در ویلا می‌گشت و در این زندان سرخ خود را سرگرم می‌کرد بلکه حکم آزادی دریافت کند. بی‌اشتها برای خوردن صبحانه مخصوصاً که از گلویش پایین نمی‌رفت چراکه باربد آورده بود آن‌هم نه از روی محبت بلکه برای بازجویی نامحسوس، پالتو را از تن درآورد و روی کاناپه که انداخت، صورت از میان غبارِ برخاسته از روی کاناپه که در هوا پراکنده شد گذراند و اتاق را ترک کرد. کسالت از آن چشمان ترک برداشته و لبان آویزانش می‌بارید؛ اما تسلیمش نشد و گشتن در ویلا را آغاز کرد.
قدم برداشته در سالنی دایره‌ای‌شکل، نگاهی به دو کاناپه‌ی سیاه و غبارآلود انداخت و بعد توجهش به اپن آشپزخانه جلب شد. سپس به در بسته‌ی اتاق باربد و شهاب رسید و کنجکاو آن را گشود و سر از لای در که رد کرد، فضای اتاق را با آن غباری که در هوا پراکنده بود از نظر گذراند. تماماً شبیه اتاق خودش و افسون بود؛ یک تخت بهم‌ریخته با کاناپه‌ای مقابل پنجره که باربد و شهاب پس از تعویض لباس، پوشش مسیرشان را بر آن انداخته بودند و البته دو کیف باز با لباس‌ها و لوازمی بیرون افتاده کف زمین. خب، از نظر ارکیده تنها تفاوت اتاق‌هایشان این بود که در اتاق باربد و شهاب انفجاری رخ داده و خوشبختانه در اتاق آن‌ها نه. کنجکاوی باعث شده بود کسالتش کمرنگ شود، پس برای سرحال شدن و نجات از بند ناراحتیِ عمیق قلبش، به آشپزخانه هم سر زد. روی اپن که دست کشید، خاک روی پوستش لایه‌ای باقی گذاشت. در ذهن مشغول حدس زدن شد که چندسال شده کسی در این ویلا زندگی نکرده! ظروف کمی در آشپزخانه قرار داشتند، لبانش را با بی‌میلی جمع کرد، انگار واقعاً زندانی شده بود وگرنه در حالت عادی حاضر نمی‌شد در آن ظروف کهنه و آلوده خوراکی بخورد. ترک آشپزخانه بهتر بود، قصد کنجکاوی داشت نه خراب کردن حال خود.
نگاهش برخورد کرد به دو راه‌پله‌ای که از دوطرف به طبقه‌ی بالا منتهی می‌شدند. میان سالن چرخی به تن داد و با خیره شدن به تک در سیاه طبقه‌ی بالا برای دقیقه‌ای صامت ماند. بدون پلک زدن خیره به آن در سیاهی که لایه‌ای غبار رنگش را مات کرده بود، حسی غریب به جانش تزریق شد. حسی که ته‌دلش به‌طرز مرموزی زنده شد و قدرت به پاهایش رساند تا قدم سمت راه‌پله کج کند. به تمام این ویلا حس خوبی نداشت؛ اما به آن در از تمام قسمت‌های خانه بیشتر. با این حال تسلیم حس غریبی که قلبش را قلقلک می‌داد، همچنان خیره به آن دری که تک بودنش در طبقه‌ی بالا که تنها راه‌باریکه‌ای بود تنگ و نیم‌دایره‌ای برایش جلب‌توجه کرده بود، قدم‌هایی آرام سوی راه‌پله برداشت و بدون اینکه نرده‌ی سیاه را بگیرد، ردپا بر پله‌های سرخ گذاشت و یک‌به‌یک پله‌ها را برای رسیدن به راه‌باریکه‌ای که او را به آن در برساند، بالا رفت. بالای راه‌پله که ایستاد، بالاخره نگاه از در گرفت و انتهای راه‌پله را نگریست؛ آنقدر بلند به‌نظر نمی‌رسید اما سرگیجه‌آور بود، شاید موقع برگشت از این مسیر گیج برود و روی زمین سقوط کند!
در دم عمیقی که گرفت گردوخاک آزارش داد، بازدمش هوای پاکی بود برای ذرات پخش در هوای ویلا. نگاه سوی آن در بسته سوق داد و با قدم‌هایی آرام مسیر را پیمود تا اینکه درنهایت مقابل در بسته ایستاد. حدس زد در قفل باشد؛ اما زمانی‌که دستگیره‌ی سرد را لمس کرد، تنها با فشاری ملایم در به‌رویش باز شد. همزمان با باز شدن در قبل از اینکه ارکیده فرصت کند اولین قدم را پیش بگذارد، سقف آن سالن بزرگ پشت در چراغانی شد و تاریکی یکباره رخت بست، کتابخانه‌ای بزرگ پیش چشمان ارکیده پیدا شد. نگاهش مات کتابخانه، با شگفتی پنهانی اولین گام را برداشت و وارد شد. سراسر کتابخانه را با آن نگاه حیران نگریست. راه‌پله‌ای کوتاه و مارپیچ را که چندین لایه غبار رنگ قهوه‌ایِ چوبش را مات کرده بود، پایین می‌رفت گم می‌شد میان قفسه‌هایی که همه از کتاب پر بودند. فقط قفسه‌ها نبودند، دیوارهای سالن بیضی کتابخانه تا سقف چراغانی ردیف‌به‌ردیف کتاب چیده شده بود، کتاب‌هایی به رنگ جلدهایی تیره از هررنگ؛ سبزتیره، آبی‌تیره، قرمزتیره، قهوه‌ای و مشکی.
حس غریبی که در دل ارکیده جان یافته بود، مرد و ماند شگفتی! برای او این کتابخانه فوق‌العاده‌ترین مکانی بود که در تمام عمر دید. فکر نمی‌کرد در این دهکده‌ی دور افتاده گوشه‌ای از این ویلای سرخ و مخوف چنین بهشتی وجود داشته باشد. آری؛ این کتابخانه برای ارکیده مثل بهشتی بود گمشده، بهشتی که هوای غبارآلودش ترکیب با رایحه‌ی کهنگی کتاب‌ها برایش لذت‌بخش بود. با همه حال بدی که از شب گذشته تحمل کرده بود، از دیدن آن‌همه کتابی که قلبش را پرشوق به تپش انداختند به وجد آمد. قدم پیش گذاشت و نرده‌ی راه‌پله را در دستانش گرفت، لبخندی از شوق آن کتابخانه‌ی شگفت‌انگیز بر لب نشاند سپس یک‌به‌یک پله‌ها را پشت سر گذاشت و میان قفسه‌ها گم شد.
برای دیدن قفسه‌ها سر بلند کرد و دست کشیده روی کتاب‌های قفسه‌های همقدش، رد انگشتانش بر تن خاکی کتاب‌ها ماند. سرگرمی خود را در این ویلای مخوف یافته بود. یک‌به‌یک نام کتاب‌ها را می‌خواند و آن که جذبش می‌کرد را برمی‌داشت، دست روی جلد سختش می‌کشید و خاک را که از روی نام کتاب کنار می‌زد، آرام برگه‌های کاهی را ورق می‌زد. برایش شگفت‌انگیز بود کسی تمام این کتاب‌ها را گردآوری کرده و چنین کتابخانه‌ای ساخته باشد، به‌نظرش چنین آدمی شخصیت فوق‌العاده جالبی داشت که آدمی را تحریک می‌کرد او را بشناسد.
زمان از دستش در رفت، ثانیه‌ها معنا باختند و عقربه‌ها از کار افتادند؛ ارکیده آنقدر میان قفسه‌ها چرخید و چرخید تا گرمایی به تنش نفوذ کرد و کف پاهایش درد گرفت. خستگی آرام‌آرام مشغول تسخیر تنش شد؛ اما نتوانست خود را وادار کند از کتابخانه خارج شود. اگر مجبور بود این سفر را تحمل کند، برای خود بهتر می‌دید لااقل در این کتابخانه حبس شود که ترجیحش می‌داد به حضور در جمعی که قلبش را می‌آزرد و تمام کنایه‌های دنیا را بر زبانش جاری می‌کرد تا نیش بزند به آن‌ها که قصد نداشت سکوتش را برای گفتن از خیانت باربد و افسون میانشان بشکند.
خستگی مانع ارکیده نشد، تمام قفسه‌ها را نگریست و نام کتاب‌ها را خواند حتی چند ورقی از بعضی کتاب‌ها را هم خواند و لذت برد تا رسید به قفسه‌های دیواری. آن‌سوی کتابخانه بود و از پشت آن قفسه‌ها نمی‌توانست راه‌پله را ببیند، تنها نیمی از درگاه برایش پیدا بود. دست روی کتاب‌ها کشید و سر که بلند کرد، لبخند به لب عنوان کتاب‌هایی که دستش به آن‌ها نمی‌رسید را از نظر گذراند. میان کتاب‌هایی که قدش می‌رسید بردارد، یکی که عنوانش برایش آشنایی داشت را برداشت و چون کتاب را گشود، از اولین خط به گذشته سفر کرد.
کتاب را خوانده بود؛ اما نه تنها، این داستان برایش آشنایی داشت که نتوانست کتاب را سرجایش بگذارد. لبخند در گورِ لبانش دفن شد و خاک را که از کل جلد کتاب پراند، با نفسش آخرین ذرات را کنار زد. پشت کرده به قفسه‌ی دیواری درست مقابل بریدگی میان قفسه‌های کتاب که از آنجا می‌توانست درگاه را کامل ببیند، کتاب را از وسط باز کرد. نگاهش رفت دنبال کلماتی که با جوهر سیاه بر کاغذ کاهی نوشته شده بودند. دردِ ترک چشمانش را بار دیگر حس کرد و قلبش که رهایی یافته از بند شوق، گرفته تپید و کسالت به تمام تنش پمپاژ کرد، به قفسه‌ی دیواری پشت سرش تکیه داد؛ اما...
اما ناگهان از فشار تنش قفسه کج شد و شوکه از خالی شدن تکیه‌گاهش، از قفسه فاصله گرفت و سمتش چرخید. کتاب را طوری بست که صدای کوفته شدنش برهم در کتابخانه پیچید. نگاهش از میان حدقه‌هایی درشت چرخیده بر قفسه‌ای کج شده که راهی تاریک را به‌رویش باز کرده بود، نفس‌هایش از حس نابودی آرامش کتابخانه و مخوف شدن آن فضای خفه به شماره افتاد و محتاط قدمی پیش گذاشت. تارعنکبوت‌هایی کشیده شده میان قفسه‌ی کج شده و قفسه‌ی ساکن، تاریکی مطلق پشت آن تارعنکبوت را با نگاهی براق شکار کرد. چیزی که می‌دید فقط یک قفسه‌ی کتاب نبود، یک در مخفی بود!
آن حس مرده به زندگی در دلش برگشت، غریب بود و بیمار که دلهره‌ای آزاردهنده روانه‌ی قلبش کرد. دلهره‌اش اما قدرت عقب کشیدنش را نداشت. آرام با نفسی حبس دست پیش برد تا بیشتر قفسه را فشار دهد و راه کاملاً به‌رویش باز شود. هیچ بهانه‌ای نداشت؛ اما می‌خواست آن‌سوی قفسه‌ی دیواری را ببیند، آنچه پشت این در مخفی پنهان بود. کتاب‌های آن قفسه را لمس کرد و فشرد، تکان نخوردند حتی بر تخته‌ی قفسه کشیده نشدند. لبه‌ی چوبی قفسه را گرفت و با قدمی دیگر که پیش رفت، آمد کاملاً راه را به‌روی خود باز کند و نور را به تاریکی مطلق آن‌سوی در مخفی برساند؛ اما پیش از اینکه در آن سیاهی مطلق با نگاه براقش چیزی شکار کند، صدایی چنان در گوش‌هایش زنگ زد که روح با قلب در تنش تپید؛ یک آن مرد و زنده شد.
- ارکیده!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دهکده متروکه در رمان امکان غیرممکن دهکده متروکه
تصویر شخصیت ویلای سرخ در رمان امکان غیرممکن ویلای سرخ
تصویر شخصیت ارکیده بردبار در رمان امکان غیرممکن ارکیده بردبار
تصویر شخصیت باربد در رمان امکان غیرممکن باربد
تصویر شخصیت شهاب در رمان امکان غیرممکن شهاب
تصویر شخصیت افسون در رمان امکان غیرممکن افسون
تصویر شخصیت ویلای سیاه در رمان امکان غیرممکن ویلای سیاه
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیا

    0

    یان سکوت و خونسردی شهاب به طرز عجیبی ترسناکه. حتی ترسناکتر از سکوتای ایرج. وای من نمیتونم از ناجوری مووآن کنم

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ناجوری؛ تا ابد و برای همیشه ولی الان فقط امکان😂

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    اره عزیزم.معلوم که به تو پیش افسون جان خوش میگذره. دیگه کی وقت میکنی اینجوری باهاش وقت بگذرونی؟ خودتون مهمید.گور بابای ارکیده و شهاب

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باربد میتونه خیلی رو اعصابت بره👀

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    کاش برسه به اونیکی ویلا

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    دیدید گفتم هیچوقت کتابخونه عادی نیست؟ در مخفی

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    منم مشتاق شدم سازنده ی کتابخونه رو ببینم.که فکرکنم نقشش پررنگ تر از صرفا یک سازنده باشه

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    کتابخونه. هیچوقت کتابخونه ها تو کتابا عادی نیستن. همیشه علامتی در مخفی راز مخوفی دارن.کل داستان مخوفه پس ببین کتابخونه دیگه چیه

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    (بهم اعتماد کن) اصلا تو لایق بیان کلمه اعتماد هستی مردک؟

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️