پارت دوم :

قلب شب شکافته شد به برندگی شمشیر روشنایی صبح، روز آغاز شد. مه قدرت کمتری در روشنایی روز داشت نسبت به تاریکی شب. آفتاب پشت سنگینی ابرهایی که تمام آسمان را پوشانده بودند، مخفی بود و مه مثل دیوارهای سلولی بود که خلق‌ها خفه می‌کرد و هرچه آدمی از میانشان رد می‌شد، سلول بزرگ‌تر؛ اما حس خفگی خنثی نمی‌شد. پرندگانی سیاه نشسته بر شاخه‌های خشکیده‌ی درختان زمستانی، آوازشان شوم بود و بر خفگی آن زندان وهم‌انگیزی که دورتادور ویلای سرخ حصار بسته بود، می‌افزود. آوازی شوم که در محیط مه‌آلود پژواک می‌شد و سکوت را می‌شکست، سکوتی که حکومتی با ریشه‌ای محکم در ویلای سرخ برپا کرده بود.
پرنده‌ای سیاه با آواز شومی که می‌خواند از روی شاخه‌ای خشک پرید و میان مه به‌سوی ویلا بال زد، درست مقابل در بسته‌ی آن بر زمین نشست و آوازش خاموش شد. روشنایی روز از زیر در بسته‌ی ویلا پیچیده در توده‌ای از سرمایی سخت وارد سالن شد، سالنی در اسارت سایه. این روشنایی قدرت نداشت برسد به درهای دو اتاقی که دوطرف سالن قرار داشتند؛ اتاق‌هایی که در یکی باربد و شهاب کم‌کم از خواب دل می‌کندند، در دیگری افسون بود خوابیده روی تخت که تمام تنش را زیر پتویی گرم مخفی کرده بود و ارکیده که با همان پالتوی سیاه روی بافت سرخ حتی بدون درآوردن چکمه‌هایش بر کاناپه‌ای کهنه به رنگ سیاه که هنوز غبار رویش خودنمایی می‌کرد، به خواب رفته بود. تخت در قسمت سایه‌ی اتاق قرار داشت و افسون که کم‌کم از عالم خواب دل می‌کند در امان از روشنایی روز؛ اما کاناپه به فاصله‌ی قدمی بلند مقابل پنجره‌ای غبارآلود و پرلکه که دورتادورش را هاله‌ای سپید و خشک گرفته بود، قرار داشت. روشنایی رسیده به رخ ارکیده، آنقدر تنش از گرفتگی بابت سرمای استخوان‌سوزی که از چهارچوب لق پنجره به داخل اتاق نفوذ کرده بود، آزار دیده که احساس می‌کرد تمام شب را زیر شکنجه به صبح رسانده بود. سرما نوازشگر پوست صورتش نبود، گونه‌هایش با کبودی محوی از سوز هوا خشکیده و سر بینی‌اش هم از سرخی براق شده بود. لبان تشنه‌اش را برهم چسباند، احساس می‌کرد سرمای خشک زمستان تمام آب بدنش را منجمد کرده بود.
لحظاتی طول کشید تا با همان چشمان بسته هوشیار شد و به عالم بیداری گام نهاد؛ اما چشمانش را باز نکرد. به صدای نفس عمیق افسون که پتو را کنار می‌زد و روی تخت می‌نشست، گوش سپرد. او هم بیدار شده و هوشیار بود. نگاه دنبال ارکیده در اتاق گرداند و چون او روی تخت کنارش نبود، اخمی میان ابروانش کاشت. اندام لاغرش که از نفوذ سرما پس از جدایی از گرمای پتو لرزید، نگاه تارش را دوخت به ارکیده که بر کاناپه در خود جمع شده بود. با دیدن او فکر کرد تمام شب را بر کاناپه خوابیده که گره‌ی ابروانش را گشود و مشغول نوازش بازوان خود برای حس دوباره‌ی گرمایی لذت‌بخش، آرام صدا زد:
- ارکیده!
چشمان بسته‌ی ارکیده به آرامی رو به آسمان مه‌آلود و روشن آنسوی پنجره باز شدند؛ اما پاسخی به افسون نداد. او خود پتو را کاملاً کنار زد و پاهایش را که با جوراب بافت راه‌راه پوشانده بود به زمین رساند سپس قدم‌هایی بی‌صدا سوی کاناپه برداشت. گرما از پخش شدن تار موهای خرمایی و بلندش دور گردن پوستش را نوازش داد. چون به تکیه‌گاه کاناپه چسبید، نگاه میشی‌رنگش را به چشمان باز ارکیده دوخت. او را که بیدار دید درحالی‌که به آسمان مه‌آلود خیره شده بود، مردمک تا آسمان بالا کشید و به تصویری که ارکیده خیره بود، نگریست. ارکیده اما نگاهش تنها به آسمان مه‌آلود بود و پرواز پرندگانی سیاه را در دل مه غلیظ محو می‌نگریست، فکرش پر شده از زمزمه‌هایی که شب گذشته در طول مسیر شنیده بود. چهره‌اش سرد بود و بی‌روح، این چهره‌ای که منعکس بر شیشه‌ی پنجره می‌دید؛ همانند افسون که با برخورد نگاهش به انعکاس چهره‌ی خود بر شیشه، دم عمیقی گرفت. تار موهایی خرمایی که رخی گندمگون را قاب گرفته بودند، چشمانی میشی در حدقه‌هایی بادامی زیر قوس ابروانی کوتاه. سر بینی کشیده‌اش کم‌کم از سرما سرخ می‌شد، لبخندی محو بر لبان غنچه‌اش نشاند سپس نگاه سوی ارکیده سوق داد و دستش را که پیش برد، مشغول نوازش تار موهای به رنگ مس و بلند او با موجی نرم شد. اما لبخندش با دیدن رنگ‌پریدگی پوست ارکیده که همیشگی بود رنگ باخت و تشنگی لبان برجسته و کشیده‌ی او را از سرمای هوا دانست. سپس دستش را عقب کشید و خیره به نیم‌رخ ارکیده که تار موهایش چون آبشاری از آتش درخشنده قاب رخی بودند روشن مثل ماه که آسمانی سیاه را بلعیده و در چشمان پرستاره‌اش حبس ابد داده بود؛ صدایش را زیرلب به گوش او رساند.
- صبح بخیر!
در مکث کوتاه افسون، ارکیده مرور هزارباره‌ی آن زمزمه‌ها را رها کرد و بدون اینکه نگاه از آسمان مه‌آلود بگیرد به صدای او گوش سپرد.
- چرا روی تخت نخوابیدی؟ قبل از خواب بهت گفتم بیای روی تخت مبادا روی کاناپه خوابت ببره.
ارکیده دم عمیقی گرفت و بازدمش را سردتر از هوای زمستان به هوا پس داد سپس به آرامی سکوتش را با صدایی خش‌دار شکست.
- خب بهت گوش نکردم و خوابم برد.
و بعد، پلک‌های خشکش را برهم انداخت و چشم بست بلکه افسون صحبت را ادامه ندهد. نمی‌دانست اگر دوباره صدای او را می‌شنید، کلماتش چه تغییر مسیری می‌دادند. اما افسون بار دیگر نوازشی نثار موهای ارکیده کرد سپس صدایش را انگار از ته‌چاه حرف بزند به گوش او رساند و باعث گشایش دوباره‌ی چشمانش شد.
- روشنایی روز زیباییت رو دوچندان میکنه، باربد خیلی خوشبخته که به‌زودی هر صبح زندگیش این تصویر از تو رو میبینه.
زبان ارکیده سنگین شد تا زمانی‌که افسون نگاه طولانی‌اش را از او گرفت و بدون حرف دیگری از کاناپه دور شد. دوری او انگار زبان در کام ارکیده جنباند که توانست زیرلب حرف بزند؛ اما برعکس.
- دیاش مه تخبدب!
این نوع حرف زدنش باعث خنده‌ی ریز افسون شد، او که مشغول بیرون کشیدن یک دست لباس از کیف خود، سری از نفهمیدن کلام ارکیده تکان داد.
- مرضی که ترک این عادت برعکس حرف زدنت موجب میشه اما قابل‌تحمل‌تر از عادتته؛ مثل همیشه نفهمیدم چی گفتی، بهم میگی یا از زیرش درمیری؟
ارکیده احساس غریبی را تجربه کرد، احساس کرد در توانش نبود رو بچرخاند و خنده‌ی افسون را ببیند، انگار از خنده‌های او با آن ظرافت دلنواز بیزار شده بود. آرام‌آرام کلمات را به هم وصل کرد، جمله‌اش برای برعکس حرف زدن طولانی بود.
- هگا مهم دوب شالت یدرکیم یمهفب!
خنده را با دوباره برعکس حرف زدن بر لبان افسون کشت، او را کلافه کرد که نفسش را محکم تقدیم هوا کرد سپس قید صحبت با ارکیده را زد و ترجیح داد مشغول تعویض لباس شود جای اینکه وقتش را برای فهمیدن کلمات برعکس او تلف کند. اما اینبار ارکیده که با هر افتادن به دام سکوت یاد زمزمه‌های دوست صمیمی‌اش با نامزدش می‌افتاد، نخواست سکوت کند که نشسته روی کاناپه، نگاهش را سرد به افسون دوخت و قید بازی با کلمات را زد.
- افسون! گفتی باربد کنار من خیلی خوشبخته؟
کلام افسون درمورد خوشبختی باربد در سرش می‌چرخید، هیچ قسمتی از مغزش حاضر به پذیرش این کلام نبود چراکه آن زمزمه‌های تلخ با تاروپود مغزش آمیخته شده بودند. لبخند افسون را که دید، سخت نگاه خیره به او حفظ کرد؛ باید دختری را که دل از باربد دزدیده خوب می‌نگریست. فکر کرد حتماً صدای ظریفش را هم دوست داشت، ظرافت صدای افسون از لحن همیشه خش‌دار او دلنوازتر بود.
- خب معلومه، دوست صمیمی من علاوه‌بر ظاهر زیبا باطن فوق‌العاده‌ای داره؛ اون خوشبخته که لیاقت زندگی کنار تو رو داره.
اما مگر باربد او را انتخاب نکرده بود؟ ارکیده نتوانست شنیدن چنین کلماتی را از زبان افسون تحمل کند، احساس کرد آن کلمات برای تمسخرش کنار هم چیده شدند و افسون با آن صدای دلنواز در دل به او خندید. آنقدر این احساس آزارش داد که اجازه داد زبانش بچرخد، هرچه هم که گفت، فقط بچرخد.
- اگه اینطور نباشه؟
سکوت افسون به قلب یخ‌زده‌اش آرامش داد، احساس کرد از خشک شدن لبخند بر لبان او ترک چشمانش ترمیم شد که باز هم مجوز چرخش به زبانش داد.
- اگه لایق بودن باربد فریب باشه چی؟ شاید اون لیاقت من رو نداشته باشه.
افسون حیران از شنیدن چنین کلامی از زبان ارکیده، برای دقیقه‌ای سکوت کرد و تنها او را نگریست تا مطمئن شود کاملاً بیدار شده و در خواب حرف نمی‌زد. و هوشیاری ارکیده که برایش ثابت شد، از لحن سرد او و چهره‌ی یخ‌بسته‌اش با نگاهی که هیچ قدرت خواندن حرف‌هایش را نداشت، محکم آب‌دهان فرو فرستاد و بالاخره انتظار ارکیده را به پایان رساند.
- شب خوابیدی، صبح بیدار شدی و به این نتیجه رسیدی؟ تا دیروز اینطور فکر نمی‌کردی.
پلک هم نزد، ارکیده هم این رقابت را پذیرفت و بدون پلک زدن چشمان افسون را نگریست؛ چشمان گیرایی داشت و در نگاه ارکیده چه بود جز سیاهی مطلق؟ این افکار را دوست نداشت، زبانش را آزاد گذاشت.
- برای تغییر عقیده یه لحظه هم کفایت میکنه، فقط یه لحظه‌ی تأثیرگذار.
با تمام وجود کلافگی افسون را حس کرد، چرا باید کلافه می‌شد؟ باربد تنها به اندازه‌ی یک ارتباط مخفیانه که جرئت نکنند صدایشان را از زمزمه بلندتر ببرند برایش ارزش داشت؟ چرا از تردید او خوشحال نشد؟ شاید هم شد و بروز نداد؛ اما صدایش که صادقانه کلافگی را ابراز کرد، باید به این صداقت اعتماد می‌کرد؟
- چه اتفاقی افتاده ارکیده؟ واقعاً میپرسم، شنیدن این حرف‌ها از زبون تو واقعاً عجیبه.
شاید چون طبق تعریف باربد دیوانه و عجیب بود! اگر بیشتر ادامه می‌داد ممکن بود افسون مشکوک شود، پس از لبخندی ناپیدا گوشه‌ی چشمانش را چین انداخت و برخاسته از روی کاناپه، صوت ملایم قدم‌هایی که سوی افسون برداشت شد آهنگ صدای خش‌دارش.
- گاهی به این موضوع فکر میکنم، حتماً به این معنا نیست که اتفاقی افتاده؛ حتی واست جالب میشه اگه بگم در این مورد به تو هم فکر کردم.
افسون در رقابت باخت، پلکی محکم زد و ارکیده لبخندی خشک را بر لبانش ظاهر کرد؛ اما اخم از افسون دریافت کرد.
- به من؟
- به تو، به اینکه افسون تنها دوستی که از دوران مدرسه تا الان میشه گفت سال‌ها باهاش زندگی کردم تا از دوتا نوجوون رسیدیم به این سن که یک‌سال کوچک‌تر از تو بیست‌وچهارساله‌ام و تو بیست‌وپنج، برای تموم ده‌سال رفاقت لایق صمیمیت با من نبود، نیست.
داشت افسون را ناراحت می‌کرد، او که بدترین راه را برای آزارش برگزیده بود چرا از یک بازی ساده با کلمات اینطور دلگیر می‌شد؟ در پاسخ به این سوالی که پررنگ بر تخته‌سیاه ذهنش نوشته شد، لبخند عمق بخشید و آرامشی خشک به لحنش تزریق کرد.
- خب افکار مسمومی توی ذهن من وجود داره، این مهمه که قلباً هردومون رو لایق این صمیمیت میدونم.
افسون که منظور هیچ‌یک از حرف‌های ارکیده را نمی‌فهمید، سرش را گیج تکان داد و آزار دیده از رفتار او، سعی کرد کلافگی اثری بر لحن آرامش نگذارد.
- اما میدونی که داری عجیب رفتار میکنی ارکیده.
ارکیده نگاهش را پی ورانداز افسون فرستاد، فکر کرد باربد چه در او که حتی منظور کلامش را نمی‌فهمید دید که اگر شناخت تمام سال‌های دوستی را روی هم می‌گذاشت، آن را نمی‌یافت؟ انگار افسون در یک شب از چشمش افتاده بود، سقوطی مرگبار که دیگر او را به جایگاه سابق برنمیگرداند، دیگر این لحنی که سرمایی کشنده داشت برای او گرم نمی‌شد.
- حتی اگه عجیب هم رفتار کنم تو تنها و بهترین دوست منی و همینطور میمونی.
اگر تمام لبخندهای افسون آزارش داد، آن کششی که زورکی به لبانش بخشید را دوست داشت؛ دیگر حس نکرد او با آن لبخند زورکی در دل به حالش قهقهه می‌زد. رفتنش را با نگاه خواستار شد و افسون بهتر دید فرار کند تا این صحبت عجیب پایان یابد، پس به بدرقه‌ی نگاه ارکیده از او دور شد؛ اما همین که در اتاق را باز کرد، در جای خود خشکید.
باربد با سینی پر از محتویات صبحانه طوری‌که افسون با خود فکر کرد برای ارکیده از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را آورده، پشت در ایستاده بود. لبخند بر لبان ارکیده کشته شد و نگاهش چون میخ کوفته شده به دیوار میشی چشمان باربد، او حینی‌که نمی‌توانست چرخش نگاهش را میان چشمان افسون و ارکیده پایان دهد، لبان خشکش را برای حرف زدن رو به افسون تر کرد.
- صبح بخیر!
ارکیده بدون اینکه منتظر بماند تا دوباره لبخند افسون را ببیند، بهتر دید تنها از ظرافت صدایش رو به باربد آزار ببیند پس پشت به آن‌ها سوی پنجره قدم برداشت. افسون که آرام پاسخ باربد را داد، او قصد کرد بدون حرف دیگری با نگاهی که حال از نگرانی بابت شک کردن ارکیده بیشتر حوالی او پرسه می‌زد وارد اتاق شود؛ اما افسون با پرسش خود متوقفش کرد.
- شهاب هنوز بیدار نشده؟
باربد کششی زورکی به لبانش بخشید و سرش را همزمان با کلامی آرام به نشانه‌ی منفی تکان داد.
- من تموم شب رو رانندگی کردم؛ اما انگار اون از من خسته‌تره.
و در این وقت بود که ارکیده دست‌به‌سینه ایستاده مقابل پنجره، نگاهش را سوزناک به آسمان مه‌آلود دوخت و حرف‌به‌حرف کلماتش را برعکس به هم چسباند.
- یگتسخ زا هشبلق هک ناوت یرادیب هرادن، شبلق هتسکش!
تا آن‌دم تنها افسون بود، حال هم او و هم باربد در فهم کلام ارکیده جا ماندند. نگاه باربد خیره به ارکیده، هیچ از این برعکس حرف زدنش حس خوبی نگرفت؛ هرگاه اینطور حرف می‌زد یعنی رازی را میان کلماتش فاش می‌کرد که تنها او که کلماتش را بفهمد کشفش خواهد کرد، یعنی حرف دلی می‌زد که به‌راستی قصد بیانش را نداشت و این برای باربد شبیه یک مخفیکاری بود.
افسون با چشمانی درشت کلافه نفس تقدیم هوا کرد، یاد فرارش از ارکیده افتاد و رفتن را بهتر از ماندن دید. باربد او را با نگاه بدرقه کرد و بعد مردمک سوق داده سوی ارکیده، چون مردد بود که او به ارتباطش با افسون بو برده یا نه، آوردن نام افسون را جایز ندانست. وارد اتاق شد و در را بست تا خلوتی برای خود و ارکیده بماند سپس سینی صبحانه را روی تخت گذاشت و خود با نگاهی طولانی به نیم‌رخ سخت ارکیده، پشت به او تکیه به کاناپه سپرد و مانندش دست‌به‌سینه شد.
- صبح شما هم بخیر ارکیده‌خانم.
انتظار داشت ارکیده پاسخ دهد؛ اما چون ثانیه‌هایی طولانی منتظر ماند و هیچ جز سکوت نصیبش نشد، بار دیگر خود حرف زد.
- دیشب خوب خوابیدی؟
ارکیده با حس اینکه او با این پرسش واقعاً در پی این نبود که بفهمد شب را چطور خوابیده، سویش چرخید و هم قفل دستانش را شکست، هم سکوتش را.
- نه به خوبی افسون.
نگاهش خیره به باربد، پاسخش شد سری که او چرخاند و مردمک‌هایی که میان چشمانش گرداند. هرچه کنایه در عالم بود روانه سوی لحنش، سمت تخت گام برداشت و داستان بافت.
- خب خوابیدن روی کاناپه خیلی راحت نیست؛ اما می‌تونستم خوب بخوابم اگه افسون تموم شب رو رویا نمی‌دید، زمزمه‌هاش با اسمی که صدا می‌زد توی خواب عاشقانه بود، سهم من کابوس بود و سهم اون یه رویای رمانتیک!
لبه‌ی تخت نشست، درست مقابل باربد که لحظه‌ای نگاه از چشمانش دور نمی‌کرد. رنگ نگاهش را دوست نداشت، لحنش را هم؛ گویا هدفش آوردن صبحانه و توجه یا محبتی که دیگر باید «دروغین» به کلمه‌اش می‌بست، نبود.
- پس اون تموم شب اسم شهاب رو زمزمه می‌کرد؟
می‌ترسید افسون در زمزمه‌هایی که اصلاً وجود نداشتند، نام او را آورده باشد؟ این اندازه گرفتار یکدیگر بودند؟ باید خونسرد می‌ماند؛ اما سختی لحنش را نتوانست کنترل کند.
- معلومه! نکنه انتظار داشتی اسم تو رو برای رویای رمانتیکش زمزمه کنه؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دهکده متروکه در رمان امکان غیرممکن دهکده متروکه
تصویر شخصیت ویلای سرخ در رمان امکان غیرممکن ویلای سرخ
تصویر شخصیت ارکیده بردبار در رمان امکان غیرممکن ارکیده بردبار
تصویر شخصیت باربد در رمان امکان غیرممکن باربد
تصویر شخصیت شهاب در رمان امکان غیرممکن شهاب
تصویر شخصیت افسون در رمان امکان غیرممکن افسون
تصویر شخصیت ویلای سیاه در رمان امکان غیرممکن ویلای سیاه
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیا

    0

    مهدیه نمیدونی این وارونه حرف زدن چقدر خفنه. دختر این چجوری به ذهنت رسید؟

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگِ من😭

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    افسون تو حتی اونقدر برای خودت ارزش قائل نیستی مه با کسی وارد رابطه شدی که توان معرفی تورو نداشته باشه. دقیقا تاکی میخوای محبت های پوشالی باربد واسه ارکیده-مثل همین صبحانه- رو ببینی و دم نزنی؟ آیا واقعا ارزشت به اندازه ی معشوقه ی نامزد یکی دیگست؟ ارزش این رو نداری که بهت احترام گذاشته بشه؟

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بدِ ماجرا همینه که افسون ارزشش رو در همین حد میبینه، چون اونم لنگه‌ی باربده!

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    (حتی اگه عجیب هم رفتار کنم تو تنها و بهترین دوست منی و همینطور میمونی) باید بگم اصلا نمیتونم از این جمله ی ساده ی طعنه دار به راحتی بگذرم.حس میکنم بعدا قراره با این جمله شکنجش کنه

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا ببینیم چی میشه..

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    آدم سوپرمارکتشو بعد یکماه عوض میکنه عذاب وجدان میگیره.زن تو چجوری نامزد رفیق 10 سالتو بر زدی؟

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مثالت خیلی خوب بود😂

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    اخ چقدر خوشم اومد.(اگه باربد لیاقت نداشته باشه چی؟) چرا افسون فکر کرد منظور ارکیده از لیاقت خودشه؟ چرا افسون فکر کرد باربد لیاقت ارکیده رو داره ولی ارکیده لیاقت باربد رو نداره. اه عزیزم.باربد حتی لیاقت افسون هم نداره.چون حتی نمیتونه علنیش کنه

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دقیقا همینه..

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    (زیبایی ظاهر، باطن فوق العاده- باربد خوشبخته) باربد نیاز به خوشبختی نداره.باید لیاقت داشته باشه که نداره.اجباری برای دوست داشتن ارکیده نیست.نمیتونی کسی رو مجبور کنه یکی رو دوست داشته باشه.چیزی که تو مغز من نمیره خیانتشه.اینکه انقدر بزدل و ترسوعه که نظر واقعیشو بیان نمیکنه.

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا بیشتر ازش میگم که چرا بزدله، درست میگی.. باربد آدم بی‌لیاقتیه

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    اوه. باید بگم عجیب از دخترمون خوشم اومد. صحبت وارونه.تمرکز و تفکر بالایی میطلبه. گویا برخلاف چیزی که باربد فکر میکنه دخترمون یه یتیم عجیب و دیوانه نیست که بتونه باهاش هرکاری دلش خواست بکنه.

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    درسته👀 ارکیده یه دختر ساده نیست!

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    (روشنایی روز زیباییت رو دوچندان میکنه)وای خدای من.باربد خوشبخته؟اصلا چطور میتونه راجب کسی که مثلا دوستش داره اینجوری صحبت کنه.چرا درک نمیکنم.چرا برام عادی نمیشه؟

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وقتی نخواد مثلا لو بره، اونقدرام سخت نیست

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    وای خدای من.چطور میتونه انقدر خوب نقش بازی کنه.چطور یه دوست میتونه با محبت به دوستش نگاه کنه و موهاشو نوازش کنه ولی در خفا با نامزد دوستش در ارتباط باشه

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    برای همین نقش‌بازی کردنه که اکثرا وقتی این اتفاق میفته آدم فکر میکنه محاله فلانی این کارو کنه.

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    وای خدای من.وای وای.باربد تو کی هستی؟ تو چی هستی؟ توچجوری میتونی انقدر بی چشم و رو باشی. وای خدایا

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    تغییزرعقیده میتونه خیلی سریع اتفاق بیفته.یک جمله-یک کلمه-یک نگاه یا یک لحظه ی تاثیرگذار

    ۳ هفته پیش
  • نیا

    0

    دقیقا عزیزم.اگر مهم باشی تلاش میکنن فهمیده بشی. نه اینکه عجیب صدات کنن

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️