امکان غیرممکن به قلم مهدیه فیروزی
پارت یک :
نکته: خواننده از ابتدا تا انتها همراه با ذهن، افکار و احساسات شخصیت افسرده؛ ارکیده بردبار، تمامی اتفاقات رو تجربه میکنه و میبینه، خط به خط رمان تمام اون چیزیست که از دید ارکیده و در ذهنش میگذره، در طول مطالعه این نکته رو فراموش نکنید.
«نقطهی آغاز یک ماجراجویی همانجاییست که نباید باشی، همان چیزیست که نباید ببینی، همان حرفیست که نباید بشنوی؛ گاهی آدمی به سراغ حادثهای میرود و گاه حوادثی آدمی را محاصره میکنند، چشمها میبینند آنچه را نباید، قصهها آغاز میشوند.»
فصل اول: «برگرد!»
فریادی خشن در عمق شب پیچید، میان شاخههای بیبرگ درختان خشکیده و سر به فلک کشیده که مثل سایههایی در دل تاریکی میرقصیدند، پژواک شد و با گذر از تونلی مهآلود سرما یافت. خشونتِ این فریاد با خراشی که در صدای خشکش داشت، در گوش او پیچید. لرزی بر اندامش نشست، انگشتانش سرخ از سرمایی استخوانسوز لرزیدند و برهم کوفته شدند، ریتم نامنظمی داشتند مثل بازی با کلاویهها و نواختن آوایی خوفانگیز. چه خوفانگیز آن خشونتِ صدایی که غران فریاد زد: برگرد!
مردمکهایی مثل دو قرص ماه حبس ابدیِ سیاهچالِ چشمانی درشت، از آسمان خاموشی که ماه را پشت ابرهایش پنهان داشت و لشکر ستارگانش فرار کرده بودند تا زمین بماند و شبی وهمانگیز، تا شاخههای درختان کنج جاده لغزیدند. گویا آوارگانی نالان در اسارت بادی تند و استخوانسوز دستانشان را رو به آسمان کشیده بودند بلکه معجزهای از راه برسد و بیقراری شب را پایان دهد. مژههای بلندش را برهم زد و در خود جمع، گوش کر کرد که صدای قهقهههای دوستانش را نشنود و درعوض به فریاد خشن کسی که آرامش جادهی زمستانی را برهم زده بود گوش سپرد. تکرار کرد: برگرد! لبان برجسته و کشیدهاش کوتاه از هم جدا شدند، میلرزیدند و تشنه بودند؛ اما آن دوستانی که همسفرشان شده بود، جرعهای آب به او ندادند. روشناییِ رنگ رخش پریده و از سرما خشک بود، با دستانش پوست خشک و سرخ گونههایش را لمس کرد و تار موهایش را پشت گوش زد سپس گوش تیز کرد تا دوباره بشنود، اینبار باید منبع صدا را پیدا میکرد.
مردمکهایش اینسو و آنسو چرخیدند، چطور دوستانش متوجهش نبودند؟ او را میدیدند؟ چطور میخندیدند؟ مگر آن فریاد خشمگین را نمیشنیدند؟ انگار برای دیدن او کور شده بودند و برای شنیدن آن فریاد خشمگین کر. خواست صدایشان بزند؛ اما لبانش تنها لرزیدند، آوایی از گلویش آزاد نشد انگار صدایش به زندانِ فراموشی محکوم شده بود. دختری را دید نشسته بر صندلی کنار راننده که مردی جوان بود، همراه او میخندید و هرازگاهی همراه قهقهههای مرد نشسته کنار او بر صندلی عقب میشد؛ اما یک نظر او را نمیدید. هیچکدام متوجه او نبودند، صدایش هم که درنمیآمد؛ باید چه میکرد؟
زلزله به جان تمام تنش افتاد، به وضوح میلرزید و این لرزش و برخوردهای پاهایش با کف ماشین، ریتم خشنی ایجاد کرده بود. آوای این ریتم خشن شد فریادی حنجرهسوز، کسی در میان درختان خشکیده از دل تاریکی غرید: برگرد!
اراده باخت و بیارادگی به دادش رسید، ابروان باریکش را درهم پیچاند و چنان رو سمت صدا چرخاند که تار موهایش در هوا رقصیدند. دستان لرزانش را بالا برد و چشمانش درشت از دیدن سایهی آدمیزادی قویهیکل و بلندقامت میان تنههای درختان کنار جاده، کف دستانش را محکم به شیشهی منجمد چسباند. سایه اما از او رو گرفت، ناگهان جای خالیاش تقدیم چشمان او شد و اینبار حواسش را پرت محلی دیگر از جاده کرد، درست آنسوی شیشهی سمت پسر جوانی که کنارش نشسته بود؛ دوباره فریاد: برگرد!
به خواست او نبود، چطور برمیگشت؟ دلهرهای که خشونت آن فریاد به وجودش تحمیل کرده بود باعث شد ترسیده از سایهای که دور و دورتر میشد، چشم بدزدد. این یک اعلان خطر بود؟ یا خود خطر؟ وحشتزده به گلویش چنگ زد، احساس خفگی از سینهاش شروع شد و رسید به حس حلقهای تنگ دور گلویش. نفوذ سرمای پرسوز را از چشمانش، گوشهایش، بینی و دهانش به سر حس کرد؛ مغزش نبضِ درد زد، داشت منجمد میشد. صدای ترکترک یخ بستن سرش را درست از فرق سر رو به گردن شنید. اگر برگشت جانش را نجات میداد، پس برمیگشت. اما آندم که لبان لرزانش را برهم زد، زبانش تکان نخورد که نخورد و صدایش درنیامد. نتوانست زبان بجنباند، خونِ لبانش هم مرد و دستانش که با پیچیدن ضعف در تنش زیر افتادند، به قدرتِ وحشتی مرگبار خود را به صندلی کوفت.
سایه دست از سرش برنداشته بود، یکدم اینسوی ماشین و یکدم سوی دیگر؛ اشاره به راه بازگشت داد و دختر که ترسیده از حس رسوخ مرگ به جانش چشم درشت کرد، سایه مثل فرشتهی مرگ مقابل نور چراغهای ماشین با فاصلهای کم ظاهر شد، جسمی خاموش و به معنای حقیقی از جنس سایه. روح در تنش یخ بست و نبض قلبش خاموش شد، انگار کسی جز او سایهی خشمگین را نمیدید، سایهای که دستان سیاهش را بالا برد و برای آخرینبار فریاد زد، بلندتر از هربار: برگرد!
دال این برگرد خاموش ماند با رسیدن لحظهی کوفته شدن ماشین به سایه؛ پایان این کابوس، شد آغاز بیداری!
روح در کالبدی یخبسته مثل نبض قلبی از مرگ برگشته تپید، پلکهایی برهم چسبیده ناگهان شکافته شدند و چشمانی درشت به رنگ مشکی با مردمکهایی مثل قرص ماه در تاریکی شب درخشیدند. کامش خشکیده و لبانش ضعیف میلرزیدند، انگار زلزلهی کابوس در حقیقت هم تنش را آزرده بود. پوستش رنگپریده و مرطوب بود، روشنایی صورتش با آن پریدگی دل میزد. دم عمیقی گرفت بلکه دلهرهی هجوم برده به وجودش شکستخورده ترک میدان کند. یخی که تنش را قالب گرفته بود از گرمای این نفس ترک برداشت و چون سرمای بدنش رو به مرگ رفت، بازدمش را لرزان بیرون فرستاد.
در آن جاده بود سوار بر ماشینی که رانندهاش مرد جوانی بود با دختری که کنارش از ابتدای مسیر بیداری کشیده بود. کنارش بر صندلی عقب مردی دیگر دستبهسینه نشسته با چشمانی بسته و چهرهای خاموش از حس. برگشت به موقعیتِ کابوس برایش آزاردهنده بود، انگار انتظار داشت وقتی بیدار شد در امنیت باشد؛ اما آن لحظه هیچ امنیتی را اطراف خود حس نکرد. نگاهش با آن درخشندگی زیر شکنجهی دلهره رقصیده میان درختان خشکیده؛ اما خبری از سایهای خشمگین نبود. جاده پر از پیچوخم بود، بدون درآوردن چکمههای سرخ از پاهایش که با وجود ساقهای بلند هم سرما میکشیدند، پاهایش را بالا کشید و پاشنه که به لبهی صندلی چسباند، دستانش را دور زانوانش حلقه کرد که آستین پالتوی مشکی تنش بالا رفت و رنگ سرخ سرآستین بافتی که زیر پالتو پوشیده بود، پیدا شد. خطر را حس کرده و قلبش مشغول تند تپیدن بود؛ اما صدایش درنیامد، اینبار به خواست خودش. در سکوتی سنگین نگاهش را بدون پلک زدن در فضای تاریک چرخاند؛ اما در آن شب خاموش کدام سایه لابهلای درختان خشکیده؟ کدام فریادِ خشمگین؟
کابوس دیده بود، فقط یک کابوس ترسناک؛ نباید در بیداری به دنبال اثری از کابوس میگشت، حتی اگر تنها اثر ناپدید شده همان سایه بود! آرام سر به تکیهگاه صندلی فشرد، کمربند را روی سینه مثل فشاری سخت حس میکرد؛ اما خود را به تحمل این فشار مجبور کرد و چون پیچوخم جاده خطرناک بود، حاضر نشد کمربند را باز کند. شاید بهتر بود دوباره چشمانش را میبست، در دل با خود حرف میزد و کلمات آرامشدهنده به قلبش میگفت؛ اینطور آرام میشد.
اما لحظهای از برهم افتادن پلکهایش نگذشته بود که صدای زمزمهی ظریفی در گوشهایش طنین انداخت، زمزمهای با لحنی که صاحب کلام سعی داشت جدیتش را حفظ کند.
- بهتره سکوت رو نشکنیم!
او که تازه از کابوس نجات یافته و مرد کنارش هم که خواب بود، مخاطب دختر جوانی که بر صندلی شاگرد نشسته بود، رانندهای بود که دختر کابوسزده با فاصله انداختن میان پلکهایش، نگاه عمیقش را از آینهی وسط به چشمان میشی و بادامی او دوخت. زمزمهی او را هم شنید، همزمان با دستی که بلند کرد و با پنجه کشیدن بین موهای سیاه و لختش، تارهای افتاده روی پیشانی گندمگونش را عقب راند.
- خوابشون عمیق شده، حداقل زمزمهوار که حرف بزنیم نمیشنون.
دختری که بر صندلی شاگرد نشسته بود، سر به تکیهگاه صندلی چسباند و نگاه میشیرنگش را دوخته به جادهی تاریک، طرهای از موهای خرماییاش را که از زیر شال بافت سفید بیرون زده بود، پشت گوش راند.
- دوران نامزدی با ارکیده چطور میگذره؟
دختر کابوسزده با شنیدن اسمش از زبان او هم واکنشی نشان نداد، خیره مانده به چشمان مرد جوان از آینه فقط منتظر ماند تا زمزمههای بیشتر بشنود؛ اما لحن بیمیل مرد با نگاهی طولانی که به دختر کنارش انداخت را هیچ دوست نداشت.
- زمزمهوار توی این موقعیت استرسزا حرف زدن وقتی واسم لذتبخشه که از خودمون بگیم افسون.
نکند از کابوسی نجات یافت و مثل از چاله درآمدهای که افتاده به چاه، گرفتار کابوسی دیگر شده بود؟ قلب به سینهاش میخ شد، مگر ادامهی زمزمههایشان چه بود که موقعیت را استرسزا میکرد؟ اصلاً از خودشان چه داشتند برای همدیگر بگویند؟ مرد جوانی که حکم نامزد ارکیده را داشت و دختری که افسون نامش داده بود؛ او که مردمک بر نیمرخ مرد جوان رقصاند و صدایش را یواشکی به گوش او رساند، غافل از اینکه ارکیده هم صدایش را شنید.
- دیوونه نشو باربد، هر لحظه ممکنه بیدار بشن.
ارکیده منتظر شنیدن پاسخ سوالاتش بود؛ اما باربد حین چرخاندن ماشین در مسیری قوسدار، از صدای کشیدگی لاستیک بر آسفالت کهنه برای خفه ماندن صدای خود استفاده کرد.
- پس تو بگو، دوران نامزدی با شهاب چطور میگذره؟
در این لحظه بود که ارکیده ثانیههایی طولانی از عکس چشمان باربد در آینه دل کند و مردمک گوشهی چشم کشید تا نیمرخ مرد کنارش را نگاه کند، او که همچنان خاموش مانده بود. حتی صدای زمزمهی افسون هم باعث نشد چشم از او بگیرد، احساس کرد هرآنچه درحال تجربهاش بود با او مشترک شد!
- نمیتونم بخاطر تو بگم بد پس متأسفم؛ شهاب خیلی بهم احترام میذاره، علاقش رو ثابت کرده به احساساتش اطمینان دارم.
زمزمهی باربد بار دیگر نگاه عمیق ارکیده را به عکس چشمانش در آینه خیره کرد، احساس کرد آن چشمان میشی تهدلش را خالی کردند؛ آری این یک کابوس بود.
- اما؟
- من نگفتم اما!
- اما واقعاً امایی وجود داره افسون.
نفس ارکیده بریده شد. دیگر دلش نمیخواست بشنود، ایکاش سکوت میکردند تا از این زمزمهها به نتیجهای که دوست نداشت، نرسد.
- من و شهاب قراره بهزودی عقد کنیم باربد و توافق کردیم جای مراسم به ماهعسل بریم، بعد از اون ما ممکنه هیچوقت همدیگه رو نبینیم.
ارکیده تنش را به صندلی فشرد، انگار میخواست حصاری را دور تن حس کند شبیه آغوش. زانوانش را سختتر در آغوش گرفت و انگشتانش را محکم درهم قفل کرد. باربد باید بعد از این حرف افسون سکوت میکرد؛ اما باز زمزمهوار صحبت عجیبشان را ادامه داد و ارکیده را غرق سکوتی عمیق، حیران کرد.
- نمیتونی از من بگذری افسون، ما کنار هم چیزهایی حس کردیم، تجربه کردیم؛ گذشتنت از من، گذشتنم از تو به این سادگی نیست.
- باربد فقط شهاب بین ما نیست؛ ارکیده، اون بهت علاقه داره.
ارکیده، دختری که قلبش تند به سینه کوفت و سینهاش از دم و بازدم سریعی که به جان کندن بیصدا نگهشان داشته بود، جنبید. او که گوش تیز کرد تا واضحتر صدای باربد را بشنود؛ اما آرزو کرد ایکاش نمیشنید.
- نمیتونم اون رو ببینم، نمیخوام هم ببینم؛ ارکیده سلیقهی من نبود و نیست تو این رو میدونی، اون انتخاب مادرم بود.
ارکیده لبانش را برهم فشرد و چشمانش حیرت و آشفتگیِ درونش را به نمایش گذاشتند؛ اما سکوت نشکست، سپرد به افسون.
- و تو مخالفت نکردی!
شبیه دفاع از ارکیده نبود، انگار ادامه میداد تا به آنچه خود دلش میخواست بشنود برسد و ارکیده بهتر از هرکسی لحن افسون را میشناخت، لحن صادق باربد را هم.
- نه، نه مخالفت نکردم؛ اما پناه یه دختر یتیم شدن وقتی هیچ حسی بهش نداشتم و ندارم اونقدرها که فکر میکردم آسون نبود و نیست.
حیرت شد بغض در قلب ارکیده منفجر شد؛ اما خبری از بغضی در گلو نبود، نه حتی خبری از نم اشک در چشمانش. سیاهی چشمانش خشک بود و سرد، با شکستگی عمیقی بر مردمکهایش. قلب منفجر شده انگار تکههایی از گدازهی آتش بود که تهدلش آوار شد، دلش برای چه کسی سوخت؟ شاید خودش، از چه سوخت؟ فریب ترحم را در قالب عشق خوردن.
- اشتباه کردی باربد، باید پای اشتباهت بایستی!
این صدای افسون بود، او بود که گفت ارکیده یک اشتباه بوده؟ نفس حبس کرد و از دستش نیشگون گرفت، پلکی مات از درد زد و بیداری مثل سیلی بهرویش کوفته شد. از همیشه بیدارتر بود، باربد هم بیدار بود؟ پس چرا گفت...
- اشتباه من تویی افسون؛ اما پای تو میمونم اگه پای ارکیده نتونم.
سرمایی وحشیتر از سرمای کابوس به تنش نفوذ کرد، یخ بست و ترسید پلک بزند مبادا بشکند. انگار زمزمهها مثل بختک بر سینهاش افتاده بودند. دلهرهای بر قلبش تازیانه میزد و نفسش سخت بالا میآمد، کم مانده بود سینهاش به خسخس بیفتد. آن رنگ رخ مهتابی جا نیفتاده بار دیگر پرید. چه میشنید؟ در این چاهی که زمزمهها کنده و ارکیده را گرفتارش کرده بودند، بوی گزندهی خیانت میآمد.
- ارکیده از من خیلی بهتره، اون زیبا و باهوشه.
افسون بود که تعریف میکرد؛ اما لحنش باز هم ادامه میطلبید، انگار از نام او استفاده میکرد تا آنچه قلباً میخواست را از زبان باربد بشنود و معلوم بود قلباً هیچ به زیبایی و هوش ارکیده باور نداشت. حداقل باربد عدمباورش را پنهان نکرد، آنهم با لحنی تلخ انگار از کسی حرف میزد که یک روز هم توان تحملش را نداشت.
- دیوونه و عجیبه، تو دوست صمیمی اون هستی این رو خوب میدونی.
دوست صمیمی که دیگر ارکیده حتی از شنیدن صدایش هم به تهوع میافتاد. روحی سوخته داشت اسیر جسمی یخزده، عزای درونی گرفت و ظاهرش جان باخت که دیگر هیچ حسی چهرهاش را بازیچه نکرد، انگار آن زمزمهها حتی توان واکنش در سکوت هم از این دختر گرفته بودند.
- باربد!
لحنش ملایم بود، هیچ مواخذهای در صدایش قابلحس نبود. ارکیده حتی بیشتر آزار دید از اینکه چرا آنچه واقعاً میخواست بشنود را از باربد نمیطلبید، محال بود حرفی که قلباً منتظرش بود را با لحن کشدار باربد نشنود.
- افسون! مهم نیست چه کسانی بینمون قرار دارن؛ انتخاب من تویی، یه انتخاب مخفیانه.
ارکیده به سختی لبانش را برهم فشرد مبادا پوزخند بزند، واقعاً لازم نبود افسون آنچه میخواست را بطلبد، باربد پیش از شنیدن خواسته، انتظارش را به پایان رساند. سرمای غریبی در قلبش نشست، نه سکوت شکست و نه قصدش را داشت. فقط با سرمایی که بر سیاهیِ چشمانش ترک عمیقی انداخته بود به عکس چشمان شیفتهی باربد در آینه خیره شد. به یاد نداشت روزی از تمام روزهایی که با یکدیگر گذراندند اینطور شیفته نگاهش کرده باشد. نیازی نبود افسون را ببیند، از لبخندی که باربد بر لبان باریکش نشاند پی برد که این لبخند پاسخی به خندهی بیصدای افسون بود. برای او لذتی داشت شنیدن اینکه انتخابی بود مخفیانه برای نامزد صمیمیترین دوستش، ارکیده.
انتظار قلب افسون پایان یافته و به آنچه میخواست رسیده بود، بعد از شنیدن اعتراف باربد دیگر در عالمی خوش با خیالاتی رویایی گذراندن در سکوت نصیبش شد. لبخند به لب رو گرفت و پرآرامش نفس کشید، آرامش این نفسها باعث تپشهای خوشآهنگ قلب باربد شد و لبخند بر لبانش ماندگار گشت. آنقدر در حال خوشی که آخر زمزمههایشان نصیبشان شد غرق شدند که انگار حضور ارکیده و شهاب را فراموش کردند. هرکدام در عالمی خوش پرسه میزدند، در آن عالم خیالی کنار یکدیگر بودند بدون دو سدی که یکی ارکیده نام داشت و دیگری شهاب.
ارکیده پلک نمیزد و حتی از سوزش حدقههایش هم اشکی نبود در نگاه خشکش بنشیند، انگار هنوز باوری سرگردان در سر داشت که گرفتار کابوس شده. سختیِ کوبش قلبش را بر زانوانی که در سینه جمع کرده بود حس کرد و آرام که مردمکهای خشکش را از عکس چشمان باربد در آینه دور کرد، گردنش را با سرمایی که از یقهی بافت هم گذشته و به دردش انداخته بود سوی شهاب چرخاند و نگاهش بر نیمرخ او لرزید. باربد گفته بود هرگز دلبستهاش نبود؛ اما افسون که به احساس شهاب باور داشت، چه برای دل او کم بود که از باربد طلبید؟
سکوتِ برپا شده را خواستار بود؛ اما دیگر آرامشبخش نبود، پژواک زمزمههای آزاردهندهی باربد و افسون را میشنید. خواست گوشهایش را بگیرد بلکه از آزار آن زمزمهها که قدمی سوی مرگ کشیده بودنش نجات پیدا کند؛ اما نشد، آهنگ بدریتم نفسهای شهاب در گوشهایش طنین انداخت. سینهاش خفه شد و قلبش میان تپشهایش سخت نتی نواخت که ریتم آشفته را برهم زد. مردمکهایش را خشک سوی آینه کشید و بار دیگر به عکس چشمان باربد خیره شد، لرزی از شنیدن دوبارهی آهنگ غریب نفسهای شهاب به تنش نشست و پس از آن آتش قلبش خاموش شد. سرمایی کشنده ماند برای سیاهیِ چشمان ترک برداشتهاش و باربد که پس از گذر دقایقی بالاخره از عالم خوش جدا شد و محض بررسی وضع ارکیده و شهاب مردمک تا آینه بالا کشید، دام چشمان ارکیده نگاه او را به صلابه کشید. شوک به تن باربد زدند و دمی در دام چشمان ارکیده مرد و زنده شد، ترس او اما بیشتر میشد اگر آنچه ارکیده متوجه شد را میفهمید.
شهاب بیدار بود، از ابتدای آن زمزمهها مانند ارکیده، آهنگ نفسهای بدریتم او مدرک و ارکیده که با نگاه باربد را کشت، شاهد!
سکوت حلقه زد دور گلوی هر چهارنفر، نفسشان را برید تا صدایشان از ته چاه افکارشان بالا نیاید. هریک در چاهی از افکاری متفاوت گرفتار شده بودند. ارکیده جمع در خود کز کرده گوشهای، کنج پیشانی به شیشهی سرد تکیه داده و نگاهش به تاریکی جاده بود. مثل آهنگی گوشخراش زمزمههایی که شنیده بود را روی تکرار گذاشته و سرش را به درد و دوران انداخته بود. قلبش با هر تپش غم پمپاژ میکرد؛ اما این غم را با نگاه هم نشان نمیداد چه رسیده شکستن سکوتی که در توان خود نمیدید، قصدش را هم نداشت. اشک هم نمیریخت انگار یک حیرت گذرانده و حال غمگین، مثل مردهای که زنده نمیشد به دنبال بهانهای برای محو کردن رد خیانت در آن زمزمهها نبود. آنچه در ذهن ارکیده میگذشت برای باربد نگرانکننده بود، مطمئن نبود که حرفهایش با افسون را شنیده؛ اما با وجود اعترافش به بیعلاقگی نسبت به ارکیده، نگران بود از اینکه او متوجه رد و بدل شدن احساساتش با افسون شده باشد. سرعت ماشین را عصبی بالا برده بود و حتی نگاههای افسون هم آشوب حالش را از بین نمیبرد. از طرفی اینکه به چه علت آنقدر برآشفته بود برای افسون سوال شد. بهمریختگی باربد باعث شد او از خیالات رویایی خود جدا شود، با نفوذ نگرانیِ باربد به جانش ناخودآگاه سر به عقب چرخاند و شهاب را طولانی نگاه کرد. امیدوار بود نگرانی باربد به شهاب و ارکیده بیربط باشد؛ اما مرتبط بود و خود باربد هم امیدوار بود بند این ارتباط ببرد تا نگرانی خنثی شود. آنها بیخبر بودند که هردو، هم ارکیده و هم شهاب زمزمههایشان را شنیده بودند؛ ارکیده که یک نگاهش باربد را آشفته کرد و شهاب، او که خونسرد بهنظر میرسید و ظاهر آرامش با آن ملایمت نگاهی که نثار افسون کرد، آسودگی به نفس او بخشید.
سکوت ارکیده و تظاهر شهاب، افسون را از نگرانی دور کرد و باربد را با گذر لحظات به سامانی رساند. دقایق به دنبال هم طی شدند و البته در سکوتی که هیچکس قصدی برای شکستنش نداشت، تا اینکه تاریکی جاده را پشت سر گذاشتند و بالاخره بهوقت نیمهشب، به دهکدهای مهآلود و مخوف رسیدند. برف نباریده بود، این از سیاهیِ بدون نقش سفیدی دهکده معلوم. بر سقف شیبدار خانههای کوچکی که بینظم و قاعده با فاصلههای کم و زیاد کنار هم دهکده را ساخته بودند چوبهای خشک و شاخههایی شکسته افتاده بود، سخت نبود دیدن اسکلت درختان در آن تاریکی روی سقفها. راه دهکده جدا از جاده، خاکی بود و باربد ناچار سرعت ماشین را کم کرده بود. سنگ و کلوخ راهخاکی که حاشیههایش را شاخههای خشکیده چیده بودند باعث تکانهای تن سرنشینان شده بود. راهخاکی طولانی بود و با هر تکان این مسافران شب کلافه و کمحوصله میشدند.
افسون زیرلب از مسیر خاکی شکایت کرد و شهاب او را نگریست، باربد هم نگاهی از آینه به ارکیده انداخت و ترجیح داد تمام حواسش را به رانندگی و مسیر دهد مبادا در آن تاریکی راه اصلی را گم کند. ارکیده در این میان چنان مسکوت مانده بود که نگاه معنیدار شهاب را هم متوجه خود کرد. او میدانست ارکیده هم زمزمهها را شنیده و اگر سکوت او باربد را مضطرب کرده بود، شهاب به خوبی ارکیده را درک میکرد. ارکیده که غرق عالم خود اسیر افکاری آزاردهنده حین پیچیدن ماشین به راهی دیگر، قصد کرد پلک برهم بیندازد و خود را به تحمل برخوردهای سرش به شیشه دعوت کند؛ اما...
اما در یک لحظه جهان برعکس شد! انگار فریب بیداری را خورده باشد، خود را در کابوس یافت و روح در تن تازه گرمشدهاش از دیدن سایهای قویهیکل و بلندقامت سر پیچ راه، به لرز افتاد. فقط یک لحظه بود، به فاصلهی پلک زدنی مرتعش سایه محو شد؛ اما نفس ارکیده رفت و برنگشت. شوکه با حس یخ بستن خون در رگهایش از صندلی تکیه گرفت و پاهایش را که به کف ماشین چسباند، به عقب چرخید و پشت سر را نگاه کرد؛ اما در آن تاریکی هیچ سایهای با نگاه ترسیدهاش شکار نکرد، ماند برای آندم که نفسش آسوده از میان لبانش بیرون پرید و حین چرخیدن به جلو از گوشهچشم سایه را کنار راهخاکی شکار کرد.
امشب، شب مرگش بود؟ حتی نمیتوانست به این سوال پاسخ قطعی دهد، شاید! پلکش از دلهره پرید و سعی کرد با نفسهایی عمیق حال خود را سامان ببخشد. مایل نبود کسی متوجه آشفتگیاش شود چراکه دوست نداشت کابوسش را در بیداری تجربه کند. اگر از سایهای میگفت کابوس ترک کرده و به واقعیت گام نهاده، بیشک قهقهههایشان در کابوس در واقعیت هم برایش تکرار میشد. دستش را روی سینه نشاند و کوبش سخت قلبش را حس کرد، نگاه باربد را هم حس کرد؛ اما نتوانست سنگینی نگاه او را پاسخ دهد، دلش یاری نداد. قلبش دردمند از خنجری که باربد و افسون در آن فرو کرده بودند، ذهنش درگیر فکر به سایه شد. کابوسش را به یاد آورد، سایهای خشمگین که فریاد میزد: برگرد! ایکاش اصلاً نمیآمد، چه برگشتی! اما بعد از آن کابوس با شنیدن زمزمهها و حال توهم دیدن آن سایهی ترسناک، از تهدل مایل به برگشت بود. شهاب مانند او را تجربه کرده بود؛ اما میلی به برگشت نداشت، اتفاقاً تمایل داشت این سفر را تا روز آخر بماند و هرآنچه نمیدانست را کشف کند.
باربد که خود را مشغول رانندگی نشان میداد و سعی داشت ردی از بهمریختگیِ افکارش در نگاهش پیدا نباشد، با صدای آرامش همه را متوجه خود کرد.
- هوا بدجور تاریک و مهآلوده شهاب، مطمئنی مسیر رو درست میرم؟
حق داشت، تمام فضای دهکده را مه گرفته بود. آن تاریکی بدون اینکه نور یکی از خانههای دهکده روشن باشد با مهای پراکنده در فضا، دهکدهای مخوف ساخته بود.
شهاب گردن کشید و نگاهش چرخیده اینسو و آنسو، ابروانش را به هم گره زد و صدایش چه خشک بهنظر رسید.
- مسیر درسته فقط مراقب باش جلوتر باید وارد اولین فرعی بشی، اگه بگذری باید تموم دهکده رو دور بزنی.
باربد حواسش را جمع کرد مبادا در آن مه غلیظ فرعی را گم کند، افسون کنار او لبخندزنان سوی شهاب چرخید و ملایمت صدای ظریفش را تقدیم او کرد.
- انگار این اتفاق واست افتاده عزیزم.
باربد لحظهای حواس پرت کرد و چون مردمک گوشهی چشم کشید، یک نظر حوالهی افسون کردنش را ارکیده با چشمان سردش دید. در این میان؛ شهاب عمیقاً خیره به چشمان براق افسون، حتی نتوانست لبخند بزند یا خشکیِ لحنش را درهم بشکند.
- دفعهی قبل که برای غافلگیری تولدت ویلا رو اجاره کرده بودم، خیلی عصبی شدم که نکنه بعد از تو به ویلا برسم و غافلگیری خراب بشه؛ اما شانس باهام یار بود.
لبخند افسون عمیق شد، خیال کرد مصنوعی بودنش را شهاب متوجه نشد. سپس دستش را سوی او دراز کرد و شهاب که دستش را به او سپرد، نگاه ارکیده به قفل دستانشان دوخته شد و بهنظرش آمد چه قفل شکنندهای! او به خوبی آشفتگی دوبارهی باربد را حس کرد، وقتی که با پیچیدن در فرعی با اینکه هنوز راهخاکی بود غیرمنتظره سرعت را بالا برد.
دقایقی بعد؛ ماشین متوقف شده مقابل دری کوتاه و کشیده که وسط پرچین چوبی قرار داشت، باربد حین باز کردن کمربند و همزمان با پیاده شدن شهاب، صدایش را با انرژی نمایشی به گوشها رساند.
- اینم از اقامتگاه مسافرتمون، بزرگتر از چیزیه که انتظار داشتم.
شهاب در محوطهی ویلا را باز کرد و باربد ماشین را داخل برد، گوشهای که پارک و خاموش کرد، همراه افسون پیاده شد که شهاب مخاطب قرارش داد.
- محوطهی بازی داره؛ اما داخلش زیاد بزرگ نیست، درواقع نصف شده و قرینهی همین ویلا سمت دیگهست که از هم جدان.
افسون از صحبتشان عقب نماند و با لبخندی خوشحال چشم میان باربد و شهاب رقصاند.
- میشه گفت ویلاهای دوقلو!
شهاب همراه او مشغول برداشتن کیفها از ماشین شد. باربد کوتاه خندید و نگاه دوخته به ارکیده که همچنان در ماشین نشسته بود، صدایش را طوری بلند کرد انگار بخواهد به او بگوید پیاده شود.
- پس رسیدیم به قل ویلای خودمون، ارکیدهخانم!
ارکیده خودش ساکت، احساس کرد به سکوت آنها هم نیاز داشت؛ اما مگر یکدم آرام میگرفتند؟ تکیه از صندلی گرفت و خواست در را باز کند؛ اما کمربند مانع تکان خوردنش شد. بیحواس بابت پرت ماندن حواسش سر اتفاقاتی که در طول راه افتاده بودند، کمربند را گشود سپس از ماشین پیاده شد. افسون و شهاب را که هریک با کیفی در دست سوی ویلا رفتند با نگاه دنبال کرد و در انتهای مسیر چشمانش به ویلا خیره شد.
ساختمانی بزرگ شبیه انبارهای مزرعه، دیوارهایش طرح چوب بودند و رنگ سرخشان در آن تاریکی هم نما داشت. با آن مه غلیظی که در هوا پراکنده شده بود، ویلا با درختان خشک و زمین گلی که بیشمار ردپا رویش مانده بود، هیچ حس خوبی به ارکیده نداد. سرمایی که از دیوارهای ویلای خاموش ساطع شد باعث شد در جا خشک شود و بیمیل بماند برای حتی قدمی پیش رفتن. کف چکمههایش در گل فرو رفت، از رطوبت مه و زمین معلوم بود هوا در این دهکده یا مهآلود بود یا بارانی انگار با این مسافرت از خورشید فرار کرده بودند.
باربد دو کیفی که متعلق به خود و ارکیده بود را برداشت و صندوق را که بست، بدون نگاهی به او قدم سمت ویلا برداشت به این خیال که همراهش میرود؛ اما زمانیکه تکپلهای را بالا رفت و بر سطحی از جنس چوب که زیر سایهبان بالای ورودی ویلا بود ایستاد، متوجه شد ارکیده خشکش زده. به عقب برگشت و نگاهش کرد که چطور به ویلا زل زده و سعی داشت سرمای سوزناک را با مشت کردن دستانش تحمل کند. سوالی مثل خوره مغزش را میخورد، ارکیده به خیانتش پی برده بود؟ آیا زمزمههایشان را شنیده بود؟ پخش شدن بخار نفس او را در هوا دید و ناخودآگاه نفس در هوا پخش کرد. امیدوار بود ارکیده متوجه خیانتش نشده باشد، بههرحال او انتخاب مادرش بود و افسون انتخاب مخفیانهاش؛ اما ریسکش را نمیپذیرفت که بهروی ارکیده بیاورد، ترجیح میداد سوالات خورهمانند مغزش را تماماً بخورند؛ اما منتظر بماند خود ارکیده بروز دهد چه فهمیده. فکر کرد؛ ممکن بود بعد از پایان زمزمههایشان او بیدار شده باشد!
ارکیده سرما را تحمل کرد و نگاهش را طوری بر ساختمان ویلا رقصاند انگار به تلهای مینگریست. صدای فریادهای خشن در سرش میپیچید که میگفت: برگرد! حال با دیدن این ویلا که هیچ حس خوبی به جانش منتقل نمیکرد، فکر میکرد شاید واقعاً بهتر بود برگردد. اما ممکن بود؟ باربد کیفها را زمین گذاشت و اخم کرده بهسویش گام برداشت، ارکیده حاضر نشد نگاهش کند انگار با سکوت و دزدیدن نگاه قصد داشت خیانت باربد را تلافی کند، یعنی تنها واکنش او همین بود؟
باربد ایستاده مقابلش، به دنبال نگاه ارکیده گشت اما چون او نادیدهاش گرفت، صدایش زد.
- ارکیده!
نه، ارکیده باز هم مایل نبود نگاهش کند. آن ویلا چشمانش را به دام انداخته بود و از طرفی دزدیدن نگاه از باربد باعث میشد از آشکار شدن پی بردنش به ارتباط او و افسون جلوگیری کند؛ ارکیده قصد نداشت خیانت باربد را بهرویش بیاورد. باربد اما او آنقدر دنبال نگاه ارکیده بود که برای دریافتش سر کج کرده حرف زد، گمان میکرد از چشمان او میتوانست پاسخ سوالاتش را بگیرد.
- الان وقت این رفتارهای عجیب نیست، خب؟ هوا سرده ممکنه مریض بشی، بهتره بریم داخل.
به دل ارکیده افتاده بود برگردد، اگر باربد قبول نمیکرد که نمیتوانست؛ اما چون هیچ راهی برای قانع کردن او سراغ نداشت و بهنظرش حس منفیاش برای او مسخره بود، با یک کلام خود را خلاص کرد.
- میخوام برگردم خونه!
حتی نیازی نبود از حس منفیاش بگوید تا تمسخر باربد را دریافت کند، او پس از شنیدن این حرف ابتدا تعجب کرد و ثانیهای بعد پوزخندی مضحک زد.
- دیوونه شدی؟ ما تازه رسیدیم دختر، این شوخیها رو بذار کنار و دنبالم بیا؛ زود باش!
پس از آن، از ارکیده دور شد و با قدمهایی بلند خود را به ویلا رساند. نگاه ارکیده بالاخره از ساختمان سرخ مقابلش لغزیده تا قامت باربد، او که پس از برداشتن کیفها وارد شد، ارکیده تنها مانده دستانش را در جیبهای پالتو گرم کرد. سپس با چشمانی عمیق و براق حینیکه آرام دور خود میچرخید، نگاه در محوطهی مهآلود گرداند. احساس خفگی داشت، مه نفسش را میگرفت. خیال اینکه نکند سروکلهی آن سایه پیدا شود و باز کابوس گرفتارش کند باعث شد عقبعقب سمت ویلا قدم بردارد. آن تاریکی مخوف، آن مه غلیظ و رطوبت را پشت سر گذاشت و ناچار وارد ویلا شد. ویلایی سراسر سرخرنگ با سالنی دایرهایشکل که آشپزخانهی اپنش نقطهی مقابل ورودی بود. اتاقهایش دوطرف سالن و راهپلههایی از دوطرف کنار ورودی، با طبقهی بالایی که تنها باریکهای بود نیمدایره با نردههایی سرخ منتهی به دری بسته به رنگ سیاه. خالی بود از هر وسیلهای جز دو کاناپهی کهنه به رنگ مشکی که لایهای غبار رویشان نشسته بود. درون ویلا از محیط خوفانگیز فضای بیرون پیروی میکرد و هیچ حس خوبی به ارکیده نمیداد. انگار وارد خانهای شده بود که از دیوارهایش آبشار خون جریان داشت. اولین قدم را که بر زمین طرح چوب گذاشت و ردپای گلی بر آن سرخی کاشت، از عمق وجود دلتنگ خانه شد؛ ایکاش بهانهای برای برگشت پیدا میکرد.
لطفا صبر کنید...
