گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و یک :
هر چه اصرار کرده بود بی فایده بود، حاج بابا گوش هایش را به روی حرف هایش بسته بود و برای دو شب بعد قرار خواستگاری گذاشت.
نیلا از شدت استرس ناخن می جوید، هر چه حسام از او می پرسید که چرا عصبی است جوابش را نمی داد، شاید حسام اعترافی نکرده بود ولی آدم باید احمق می بود که از کار و حرف هایش احساسش را نفهمد!
دلش برای او می سوخت، هم برای او، هم برای خودش!
برای قلب زبان نفهمش که نÙ

لطفا صبر کنید...

...
0تروخدا یه پارت هدیه بذارید خیلی رمان دور به دور میذارید