پارت بیست و یک :

هر چه اصرار کرده بود بی فایده بود، حاج بابا گوش هایش را به روی حرف هایش بسته بود و برای دو شب بعد قرار خواستگاری گذاشت.

نیلا از شدت استرس ناخن می جوید، هر چه حسام از او می پرسید که چرا عصبی است جوابش را نمی داد، شاید حسام اعترافی نکرده بود ولی آدم باید احمق می بود که از کار و حرف هایش احساسش را نفهمد!

دلش برای او می سوخت، هم برای او، هم برای خودش!

برای قلب زبان نفهمش که نÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    0

    تروخدا یه پارت هدیه بذارید خیلی رمان دور به دور میذارید

    ۲ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    چشم

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    وای خدا آی قلبم دست مریزاد نویسنده جون😍😍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️