خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت شصت :
خیره بود به باران بهاری پشت شیشه. توی سینهاش غوغا بود و هوای خاکستری و دلگیر بهار، اجازه نمیداد بیرون برود، تن به باران بسپارد و از گریه خودش را خالی کند. از خانه که بیرون زد؛ خودش نفهمید که پاهایش کدام سمت کشاندش؛ فقط وقتی به خودش آمد که دید مقابل کافهای است که اولین بار با او پشت میز نشست. چیزی نخورده بود ولی... از همان لحظه حس کرده بود که وارد بعد تازهای از زندگیاش شده. با او که هر

لطفا صبر کنید...

عسل مامان
0یعنی باران تونست پاشا رو از فکرش بیرون کنه ..