ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت شصت و دوم :
ردپای نور خورشید را روی چشمان بستهام احساس میکردم. پشت سرم، تشک تکان خورد و عماد از جایش بلند شد. موهای مرا که وانمود میکردم خوابم، بوسید. سپس از تخت جدا شد و از اتاق بیرون رفت. لای چشمهای بیخوابم را باز کردم.
زیر ملحفه توی خودم جمع شدم. فقط چند دقیقه طول کشید تا تسلیم شوم و دل از تخت بکنم. نتوانستم بیشتر از این، در برابر گرسنگی مقاومت کنم. چشمهایم را مالیدم و بلندترین خمیازه ع
لطفا صبر کنید...

رها
0فکر کنم سایه زندست فقط از دست این روانی فرار کرده