پارت شصت و دوم :

ردپای نور خورشید را روی چشمان بسته‌ام احساس می‌کردم. پشت سرم، تشک تکان خورد و عماد از جایش بلند شد. موهای مرا که وانمود می‌کردم خوابم، بوسید. سپس از تخت جدا شد و از اتاق بیرون رفت. لای چشم‌های بی‌خوابم را باز کردم.
زیر ملحفه توی خودم جمع شدم. فقط چند دقیقه طول کشید تا تسلیم شوم و دل از تخت بکنم. نتوانستم بیشتر از این، در برابر گرسنگی مقاومت کنم. چشم‌هایم را مالیدم و بلندترین خمیازه ع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    فکر کنم سایه زندست فقط از دست این روانی فرار کرده

    ۲ ساعت پیش
  • رها

    0

    میشه بمن بی عماد از چه بیماری رنج میبره یا بهتر بگم چجور بیماری داره

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️