پارت شصت و یک :

تحمل یکی از هزاران دعوای روژان و مرتضی را نداشتم؛ آن هم در مهمانی که این همه برایش هزینه کرده بودم. به عماد اشاره کردم تا میانجی گری کند.
- داشت یادم می‌رفت روژان... دوست من یه پروژه عکاسی توی کیش داره که لقمه چب و چیلیه! منم تو رو بهش معرفی کردم. چی میگی؟ هستی یا نه؟
همین کافی بود تا روژان بی‌خیال شوهرش بشود و بحث را فراموش کند. خبر داشتم که اوضاع برای آن دو، خوب پیش نمی‌رود. مرتضی از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    برام عجیب بود که مائده و عماد صمیمی بودن چطور یهو فراموش کرده رفته با سایه نگو طرف روانیهه

    ۱ ساعت پیش
  • رها

    0

    این الان گذشته محسوب میشه تو گذشته همش سایه راویه؟

    ۱ ساعت پیش
  • رها

    0

    اون از مائده که توهم میزنه بنده خدا تازه به احتمال زیاد قاتل هم هست اون از مهرداد که نگم مشخصه چه روانی هست سایه که علاقه بع شیرینی داره اما همشون رو بالا آورد اینو واقعا درک نمیکنم فکر میکردم عماد از همشون سالم تره نگو این از همه روانی تره گوشی زنشو میگیره برگامم

    ۲ ساعت پیش
  • رها

    0

    جالبیش اینه سایه نگران بود اینو از دست نده عجبب

    ۱ ساعت پیش
  • رها

    0

    شخصیت های این رمان یکی از اون یکی دیونه ترن دنبال یک فرد عادی هستم مائده نه از شوهر شانس آورد نه از کراش

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️