اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و شصت و هشتم :
وسط تابستان باران بر سر پیکر دنیا می بارد، می شورد و غصه ها را با خود می برد یک جای دور، خیلی دور.
دخترم بزرگ شده است، کم مانده به تولدش، اینکه چشم باز کند به دنیا و شب ها به ماه بگوید برو کنار من هستم جای تو، تو میتوانی امروز را استراحت کنی.
عصر ها با فاطیما به مغازه تازه افتتاح شده می رویم و کلی برایش پاستیل و شکلات می خرم.
شب ها موقع خواب تنگ نفسی امانم را می برید و این خبر
لطفا صبر کنید...
