اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و شصت و پنجم :
امروز عمو اسماعیل نیامده بود به جایش یک مرد خواب آلود بود که هی چرت می زد و بشقاب تخمه اش از پنجره کوچک خانه اش نمایان بود.
از دور متوجه دختر جوان و پسری می شوم که در حال دعوا هستند.
پسر دست دختر را می گیرد و سعی می کند او را بکشد و دختر با جیغ و گریه کمک می خواهد.
نمی دانم چرا وجدانم مثل همیشه آرام نمی گیرد، با آن وضعیت ناخودآگاه بلند می شوم و پا تند می کنم.
دختر با دیدنم انگار ش
لطفا صبر کنید...
