اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و سیزده :
مرد در را باز می کند و ما سوار می شویم.
سکوت کرده است ولی چشم هایش خشم را فریاد می زند، کتش را در می آورد و آستین هایش را تا زیر آرنج تا می زند.
می راند و خشمگین نفس می کشد و من به طرف در تمایل می شوم.
می ترسم از او...از خشمش.
این سکوتش درست همان آرامش قبل طوفان بود، طوفانی که مخصوص به او بود، طوفانی که با نفس های تند و چشم های دریای سرخ او آغاز می شود و وقتی تمام می شود که همه چیز با
لطفا صبر کنید...
