اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت صد و شصت و هفتم :
حالا می فهمم که چرا حسام نمی گذاشت من با محسن به طبقه کارمندان بیایم، با اصرار زیاد از حد محسن حسام اجازه دید زدن شرکت را داده بود، ولی آنقدر تذکر داد که با خود گفتم نروم هم چیزی از دست نمی دهم شاید نرفتنم به صلاح باشد ولی محسن ابرو بالا می اندازد و آرام می گوید "اصلا فکرشم نکن" آنقدر این چهار روز برایم مزه داد است که می خواهم تا آخر عمرم با او ساعت هفت بیدار شوم و از خواب شی
لطفا صبر کنید...
