اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت هشتاد و نهم :
نمی توانستم بگویم دخترم، چون پدری نکرده بودم
آن میم مالکیت برای من قدغن بود تا آخر عمر
با صدای فهمیده نگاهش کردم.
- آقا من چیکار کنم بفرستمشون داخل؟
بلند شدم.
- باید خودم ببینمش..تو برو به کارات برس.
و به طرف حیاط قدم برداشتم.
با دیدن یک جوان غریبه در حیاط فهمیدم که خودش است
به قدم هایم سرعت بخشیدم.
با شنیدن صدای قدم هایم
لطفا صبر کنید...
