اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت هشتاد و هشتم :
عصبی نفسم را بیرون دادم و خم شدم سمت داشتبرت و یک اسکناس برداشتم و سمت دختر گرفتم.
- نه عمو من پول مفت نمگیریم.
- بگیر پرنسس خودم چون ازت خوشم میاد بهت میدم.
سمجانه سرش را تکان داد.
پوف کلافه ای کشیدم و نگاهم به ترافیک رو به رو دادم
ناچار سر تکان دادم.
با لبخند چند کارت روی دست اش چید.
با همان شوق شروع به حرف زدن کرد.
- عمو شما ازدواج نکردین ولی در آینده ازد
لطفا صبر کنید...
