پارت چهل و هفتم :

آرام به طرف میز رفتم و صندلی بغلی حسام را بیرون کشیدم و همینجوری که روی صندلی می نشستم زیر لب سلام دادم،درست همین کار را هم حسام کرد و آرام زیر لب سلام داد،با نشستن من چند لحظه نگاهم‌
کرد و بعد قهوه اش را برداشت و آرام به سمت لب هایش برد و چند جرعه خورد و من به این فکر کردم که چطور اول صبح آن قهوه زهر‌ آلود را می تواند بنوشد؟
سرم رو پایین گرفتم و بیخیال تجلیل و تحلیل کار های حسام شدم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️