اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت چهل و هفتم :
آرام به طرف میز رفتم و صندلی بغلی حسام را بیرون کشیدم و همینجوری که روی صندلی می نشستم زیر لب سلام دادم،درست همین کار را هم حسام کرد و آرام زیر لب سلام داد،با نشستن من چند لحظه نگاهم
کرد و بعد قهوه اش را برداشت و آرام به سمت لب هایش برد و چند جرعه خورد و من به این فکر کردم که چطور اول صبح آن قهوه زهر آلود را می تواند بنوشد؟
سرم رو پایین گرفتم و بیخیال تجلیل و تحلیل کار های حسام شدم
لطفا صبر کنید...
