اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت سی و نهم :
با حرص پایم را به زمینکوبیدم و گفتم:
- به درک.
و بعد دستم را سمت بشقاب ها بردم و نصف اش را برداشتم و بعد سمت سالن غذاخوری رفتم..نرگس همینجوری پشت سرم خشک شده بود،برگشتم و نگاهش کردم..با دیدن نگاه من به خودش آمد و پشت سرم راه افتاد..وارد سالن شدم و بشقاب ها را روی میز گذاشتم..نرگس با چشم های ریز شده و لب های روی هم فشرده شده که حاصل از حرص بود گفت:
- خیلی لجبازی و کله شقی تو
لطفا صبر کنید...
