اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت سی و هشتم :
- اشکال نداره از غریبگی در میام.
با شنیدن حرف اش چشم هایم گشاد شد،سرش را به گردنم فرو کرد،احساس کردم که بو کشید..شاید هم یک احساس غلط بود..با دست هایم هلش دادم ولی لامصب یک اینچ هم تکان نمی خورد.
بعد برای بیشتر اذیت کردن من گفت:
- خودت گفتی من برات غریبه ام..منم می خوام برات محرم بشم..نظرت چیه ها؟..حالا هم کم ورجه وورجه کن.
ترسیده گفتم:
- برو کنار لعنتی..برو کن
لطفا صبر کنید...
