اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت بیست و هفتم :
با شنیدن صدایم احساس کردم نفس راحتی کشید.
- بهت نگفتن تو خونه یه مرد مجرد شب ها نگردی؟ شاید اونم بیدار باشه درست مثل الان..هاا؟
با آن لیوان در دستش به سمتم چرخید و با دیدن قیافه عصبی و در عین حال ترسیده اش محکم تر دستم را دور کمرش حلقه کردم،عصبی با آن قیافه ترسیده اش گفت:
- خب که چی بشه.
بعد خودش را تکان داد.
- ولم کن چرا منو گرفتی ولم کن.
بدون اینکه به تلاشش توج
لطفا صبر کنید...
