اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت شانزده :
- فهمیدییی؟
احساس می کردم که گوشم دیگر نمی شنود.با سر تایید کردم که یعنی فهمیدم.
با فریاد گفت:
- با سر نه، با زبونت بگو فهمیدم، بگو زوددد.
با گریه گفتم:
- فهمیدم..فهمیدم لعنتی ولم کن..ولم کن.
یقه ام را ول کرد و هلم داد روی تخت و با قدم های محکم از اتاق بیرون رفت و در را محکم کوبید.
با صدای در گریه دردناکم را از نو شروع کردم.
***
لطفا صبر کنید...
