راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت بیست و ششم :
رفتم و روی فرش نشستم، بدون اینکه حتی نگاهی به اطراف بیندازم. انگار اگر چشمهایم را به جایی میدوختم، تمام آنچه سعی داشتم در خودم خفه کنم، راهی برای بیرون آمدن پیدا میکرد.
خیلی زود احساس خستگی به جانم افتاد؛ نه از آن خستگیهایی که تن را سنگین میکنند و پاها را از حرکت میاندازند... ذهنم خسته بود.
خسته از این عمارت، از این باغ، از آدمهایش، از حرفهایی که هیچوقت معنای واقعی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

عارفه کشیر | نویسنده رمان
ول کن نیست این بشر😅
۴ روز پیشبهار
0نویسنده جونم رمانت خیلی عالیه ، ولی یه مشکلی داره ، خیلی کند پیش میره، مثله یه مسئله ساده ، یه گفتگو پیش از حد طول میکشه . و آدمو زده میکنه ، رمانت موضوع فوق العاده ای داره سعی کن درست از آب درش بیاری
۲ هفته پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
ممنونم چشم سعی میکنم سریع تر پیش برم
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
0کامی بیشرف ول کن بچرو دیگه 🤧