طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت بیست و هشتم :
چند روز میگذره و کمکم سعی میکنم حرفهای سبحان رو از ذهنم بیرون کنم.
به خودم میگم شاید اصلاً نباید انقدر بهش فکر میکردم.
هرچی بیشتر دنبال معنی حرفهاش بگردم، فقط خودم رو خستهتر میکنم.
صبح تو اتاقم نشستم و دارم آماده میشم برم بیمارستان که گوشیم زنگ میخوره.
شمارهی سبحانه.
چند ثانیه به صفحه نگاه میکنم.
ـ باز چی میخواد؟
بالاخره جواب میدم.
لطفا صبر کنید...
