طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت بیست و هفتم :
از وقتی به خونه برگشتم، ذهنم حتی برای یه لحظه هم آروم نمیگیره.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. اتاق ساکته، اونقدر ساکت که صدای تیکتاک ساعت هم بیشتر از همیشه به گوشم میرسه. چند بار سعی میکنم ذهنم رو با چیزهای دیگه مشغول کنم، اما هر بار، قبل از اینکه حتی چند ثانیه بگذره، دوباره همهچیز برمیگرده به همون اتفاق.
به اون.
به نگاهش.
به حرفهایی که زد.
و بیشتر از همه
لطفا صبر کنید...
