حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت هشتاد و دوم :
مامان همون موقع یه قولایی بهم داد و منم تا شب از ذوق اومدن خونهی شما نمیدونستم چکار کنم... تا اینکه شب بابا اومد.
علی ساکت شد. وقتی شادی به سمت او برگشت تا گوشهایش قرمز شده بود.
_خب، چی شد؟
علی عرق پیشانیش را با دستمالی کاغذی پا کرد. سرش را بلند نکرد که به شادی نگاه کند.
_متأسفانه ورق برگشت. نظر مامانمم خیلی زود عوض کرد.
دو روز با بابا کلنجار رفتم که بیاییم خونتون، اما...
لطفا صبر کنید...
