پارت هشتاد و دوم :

مامان همون موقع یه قولایی بهم داد و منم تا شب از ذوق اومدن خونه‌ی شما نمی‌دونستم چکار کنم... تا اینکه شب بابا اومد.
علی ساکت شد. وقتی شادی به سمت او برگشت تا گوش‌هایش قرمز شده بود.
_خب، چی شد؟
علی عرق پیشانیش را با دستمالی کاغذی پا کرد. سرش را بلند نکرد که به شادی نگاه کند.
_متأسفانه ورق برگشت. نظر مامانمم خیلی زود عوض کرد.
دو روز با بابا کلنجار رفتم که بیاییم خونتون، اما...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️