طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت بیست و ششم :
چند ثانیه فقط به مرد کنارم خیره میمونم. قلبم تند میزنه و دستم روی دستگیرهی در خشکه. قیافهاش عوض شده، اما صداش... صداش رو خوب میشناسم.
ـ سبحان؟
نگاهم میکنه.
ـ آره.
باورم نمیشه.
ـ تو اینجا چیکار میکنی؟
ـ اومدم باهات حرف بزنم.
با عصبانیت نگاش میکنم.
ـ بعد از اون اتفاق چطور جرئت کردی بیای سراغ من؟
ـ میدونم عصبانی
لطفا صبر کنید...
