پارت صد :

زمان، برای چند ثانیه ایستاد؛ نفس ها در سینه حبس شده و فرجام، بهت زده به ترنمی خیره شد که هنوز در چشم هایش نگاه میکرد و نفس هایش، انقدر کوتاه بود که برای زنده نگه داشتنش کافی بودند.
کامی فریادی از زجر و عذاب کشید:
-همایــــونِ ک...کش چیکار کردیـــی؟!
وقتی نگهبان ها باز هم خواستند جلویش را بگیرد غرید:
-ولم کن....عوضی بی شرف!
به ترنم نگاه کرد، ای کاش می توانست او را نجات بدهد؛ دوس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر ابی

    1

    😭😭وای بیچاره ترنم لطفا برگرده واقعا اشک ریختم انگار واقعا جلوی چشام دارم میبینم ممنون خدا قوت

    ۷ ساعت پیش
  • دلا

    2

    ای خدا قلبم بغضم گرفت

    ۱۴ ساعت پیش
  • Nana

    6

    لطفا لطفا لطفا ترنمو نجات بده نزار بمیره

    ۱۶ ساعت پیش
  • فاطمه

    3

    توروخدا یه پارت دیگه

    ۱۷ ساعت پیش
  • riri

    3

    دینا دینا میشه یه پارت دیگه هم بزاری. 🙏🙏🥹🥹

    ۱۷ ساعت پیش
  • riri

    3

    وایی خداا😭😭 تو روحت همایون 🤧🤧

    ۱۷ ساعت پیش
  • مرسانا

    7

    نه نه دینا جون تروخدا تروخدا پارت بده لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا خواهش میکنم نه نه نه تررننم😭😭🤧😭😭🥴😣

    ۱۸ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️