پارت بیست و چهارم :

- مامان، چرا هیچ‌کس منو درک نمی‌کنه؟ تو درکم کن... من شب‌ها خواب ندارم. توی این عمارت حالم بده. حتی یه بار هم به حیاط پشتی نرفتم، چون نمی‌خواستم چشمم به اون استخر بیفته. به باغ هم نرفتم تا اون اتفاق یادم نیاد، اما... اما از کابوس‌هام چطور فرار کنم؟ اگر بریم خونه‌مون، حالم خوب می‌شه. دیگه کابوس نمی‌بینم... مامان، قول می‌دم دختر خوبی باشم برات!
اخم میان ابروهای شاهرخ نشست. شنیدن این حرف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    بدم میاد از شاهرخ چیکار این بچه داری

    ۲ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    دلت میاد از پسرم بدت بیاد؟

    ۴۲ دقیقه پیش
  • Jester

    1

    ماهی کوچولو ✨️🐟 عاا مرتیکه ی جذاب

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️