طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت بیست و پنجم :
صدای قدمهای تند چندتا پلیس از توی راهرو میاومد. صدای کفشهاشون روی زمین میپیچید و هر لحظه نزدیکتر میشد.
چند ثانیه بعد، صدای محکم یکیشون توی اتاق پیچید:
_ ایست! تکون نخور!
مرد با شنیدن صدای پلیس برای چند لحظه خشکش زد. دستش هنوز نزدیک بچه بود، ولی وقتی چندتا مأمور رو جلوی خودش دید، یه قدم عقب رفت.
یکی از مأمورا سریع جلو اومد و با احتیاط بچه رو ازش دور کرد.
من تازه هم
لطفا صبر کنید...
