پارت بیست و پنجم :

صدای قدم‌های تند چندتا پلیس از توی راهرو می‌اومد. صدای کفش‌هاشون روی زمین می‌پیچید و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
چند ثانیه بعد، صدای محکم یکی‌شون توی اتاق پیچید:
_ ایست! تکون نخور!
مرد با شنیدن صدای پلیس برای چند لحظه خشکش زد. دستش هنوز نزدیک بچه بود، ولی وقتی چندتا مأمور رو جلوی خودش دید، یه قدم عقب رفت.
یکی از مأمورا سریع جلو اومد و با احتیاط بچه رو ازش دور کرد.
من تازه هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت عرفان در رمان طلوع دوباره عرفان
تصویر شخصیت سارا در رمان طلوع دوباره سارا
تصویر شخصیت سبحان در رمان طلوع دوباره سبحان
تصویر شخصیت عمه ی سارا در رمان طلوع دوباره عمه ی سارا
تصویر شخصیت سپیده در رمان طلوع دوباره سپیده
تصویر شخصیت محبوبه در رمان طلوع دوباره محبوبه
تصویر شخصیت مجید در رمان طلوع دوباره مجید
تصویر شخصیت ساناز در رمان طلوع دوباره ساناز
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️