پارت سی و ششم :

مهتا پوزخنده به سمتش بر می‌گردد و حالت تمسخره به چهره اش می دهد:

_واقعا خیلی پررویی! الان واقعا برات مهمه که من از کجا فهمیدم؟

میراث مصمم و جدی به سمتش بر می گردد:

_آره مهمه! مهمه که من بدونم کی داره گند می زنه به زندگیم!

مهتا ناباورانه به روی صندلی جا به جا می شود و سعی می کند از در منطق وارد شود:

_ببین زندگی نیست که بخواد خراب شه یا نه! من و تو سه ماهه که از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رامی

    3

    عالی نوشتی نویسنده… 🥺 دلم به میراث سوخت ملتمس عشق گدایی می کنه کاش ازدواجشون اجباری نبود، کاش قلب مهتا این همه نمی شکست… چقدر حرف هاشون بین متن ها آدمو می سوزونه! 😭❤️ 🩹

    ۶ ساعت پیش
  • مارال

    2

    ولی من برعکس دلم برای مهتا میسوزه گه گیر همچین آدمی افتاده تکلیفش با خودش هم مشخص نیست چطورمردی عاشق زن سابقشه و اونوقت پدر بچه ی معشوقشه؟؟ واقعا بی انصافه هر دو رو باهم میخواد واین وسط بیچاره مهتا

    ۶ ساعت پیش
  • مارال

    1

    مثل همیشه عالی بود عزیزم فقط خیلی دیر به دیر پارت میدی آدم تو خماری میمونه😂

    ۶ ساعت پیش
  • مهسا

    2

    این مهتای دیوونه چرا رفت و امدشو با این خاله و پسرخاله خودخواهش کم نمیکنه؟ حرص آدمو درمیاره

    ۸ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️