به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت صد و هفتاد و سوم :
مارتین دستش را روی تنهی درخت فشار داد. او نمیتوانست باور کند چیزی که میدید واقعی باشد. مرد اول با صدایی که از فاصلهی نزدیک نیز عجیب و دور به نظر میرسید، گفت:
ـ من هیچوقت نرفتم.
مرد دوم سرش را پایین انداخت.
ـ پس هنوز هم نمیدونی فرق بین موندن و گرفتار شدن چیه.
مارتین نگاهش را میان آن دو جابهجا کرد. هیچکدام سایهی واقعی روی زمین نداشتند. نور کمرنگ ماه که از میان شا
لطفا صبر کنید...

اَسماء
0اوه داره جالب و پیچیده میشه