پارت صد و هفتاد و سوم :

مارتین دستش را روی تنه‌ی درخت فشار داد. او نمی‌توانست باور کند چیزی که می‌دید واقعی باشد. مرد اول با صدایی که از فاصله‌ی نزدیک نیز عجیب و دور به نظر می‌رسید، گفت:
ـ من هیچ‌وقت نرفتم.
مرد دوم سرش را پایین انداخت.
ـ پس هنوز هم نمی‌دونی فرق بین موندن و گرفتار شدن چیه.
مارتین نگاهش را میان آن دو جابه‌جا کرد. هیچ‌کدام سایه‌ی واقعی روی زمین نداشتند. نور کم‌رنگ ماه که از میان شا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اَسماء

    0

    اوه داره جالب و پیچیده میشه

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️