عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و شصت و نهم :
دنبال دانیال بیرون رفت و سراسیمه پرسید:چی شده؟داوود چی کارت داره؟
دانیال دست به صورت مثل گچ سفیدش کشید و گفت:هیچی! نگران نباش!
نفسش انگار می لرزید.
بعد از پله ها پایین دوید.افسون داشت دیوانه می شد.وقتی تو آمد،موگه داشت میز را جمع می کرد.از همانجا گفت:نترس! دانیال چیزیش نمیشه...هول نکن! حتما راجع به کارشه…
صورت افسون سرد شده بود.حس کرد قلبش خالی شده.تا حالا دانیال را آنقدر دستپØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم
1عالی پیش می ره مرسی مهشاد جوون بهترینی من کیف می کنم از فرانسه می نویسی خیلی خوب و معلومه انگار کارو بردی پاریس انقد قشنگ گفتی ازش
۱ ماه پیششیوا
1ای خداا چرا ی دفه اینطوری شد چرا باید فیلمش درآد 😓😓
۲ ماه پیشنگبن
1واای از همین مینرسیدمم از همیندکه دنی نتونه بیااد کابوسم بود 😭😭نهه
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1گل بود به سبزه نیز اراسته شد