پارت یک :
( دانای کل )
سکوت سنگینی سراسر سالن را در بر گرفته بود.
دختر ها به صف کنار هم، زانو زده روی زمین نشسته بودند؛ سر هایشان پایین بود، دست هایشان روی پا هایشان قرار داشت و نفس های بریدهشان از شدت ترس، نامنظم بالا و پایین می شد.
هیچ کس جرئت نداشت سرش را بالا بیاورد.
بعضی ها زیر لب دعا می خواندند، بعضی ها از شدت اضطراب قلبشان به سینه می کوبید و بعضی دیگر فقط بی حرکت به زمین خیره مانده بودند.
همه فقط یک آرزو داشتند؛ این که امروز نوبت آن ها نباشد چون او مثل بقیه مشتری ها نبود.
با آمدنش، ناله و درد هم قدم با او وارد می شد؛ دردی که دیر یا زود گریبان گیر تمام اطرافیانش می شد، اما سهم دختری که انتخاب می شد، همیشه از همه بیشتر بود.
همین که صدای قدم هایش در سالن پیچید، لرزش خفیفی میان صف دختر ها افتاد.
لازم نبود کسی اسمش را به زبان بیاورد؛ همه او را خوب می شناختند.
مردی که هر بار پا به این سالن می گذاشت، برای یکی از آن دختر ها، آغاز شبی کابوس وار بود.
با قدم هایی آرام و شمرده به سمتشان نزدیک شد.
شانه های پهنش را صاف کرد و بدون کوچک ترین عجله، با همان چهرهی سرد و بی احساس، نگاه کوتاهی روی ردیف دختر ها چرخاند.
دود سیگارش آرام آرام در هوا پخش می شد و سکوت سنگین سالن را سنگین تر می کرد.
هیچ عجله ای برای انتخاب نداشت؛ انگار از وحشتی که روی صورت دختر ها نشسته بود، لذت می برد.
چند قدم دیگر جلو رفت و مقابل اولین دختر ایستاد.
همین که سایهی سنگین مرد روی تن نحیف دخترک افتاد، نفسش را در سینه حبس کرد.
لب هایش از شدت اضطراب می لرزید و زیر لب، بی وقفه دعا می خواند تا انتخاب نشود.
مرد حتی نگاهی هم به او نینداخت.
سیگارش را میان انگشتانش تکان داد، خاکسترش را روی سنگ های سرد کف سالن ریخت، کام عمیقی گرفت و دوباره به راه افتاد.
از کنار یک دختر...
دو دختر...
سه دختر...
همین طور بی تفاوت عبور کرد تا این که قدم هایش از حرکت ایستاد.
آرام سرش را به سمت راست چرخاند.
مقابل دختری ایستاد که مثل بقیه، لباس حریر سفید و نازکی به تن داشت.
در نگاه اول، هیچ تفاوتی با بقیه نداشت؛ اما پیش از آن که حتی فرصت کند صورتش را درست ببیند، رایحهی ملایم لیمو به مشامش رسید.
ابرویش خیلی نامحسوس بالا رفت.
عطر ملایم لیمو میان دود تلخ سیگارش پیچید و همان رایحه، برای اولین بار باعث شد مکث کند.
دختر سرش را پایین انداخته بود و تمام چیزی که می دید، کفش های چرمی مشکی و براق مرد بود.
گلویش از شدت اضطراب خشک شده بود.
آب دهانش را با زحمت قورت داد، نفس عمیقی کشید و تمام تلاشش را کرد تا خودش را نبازد؛ شاید مثل چند دختر قبل، از کنارش رد می شد و سراغ نفر بعدی می رفت اما مرد این بار هیچ حرکتی نکرد.
چند ثانیه همان جا بالای سرش ایستاد بعد سیگار نیمه سوخته را از میان انگشتانش رها کرد تا درست مقابل زانوی دختر روی زمین بیفتد.
پایش را بالا آورد؛ انگار می خواست ته سیگار را زیر کفشش له کند، اما درست در آخرین لحظه منصرف شد.
بی آن که چیزی بگوید، پایش را عقب کشید.
چشم از دختر برنداشت و با همان صدای آرام و بم؛ صدایی که هیچ ردی از احساس در آن نبود، گفت:
_ لهش کن.
رنگ از صورت دختر پرید و نگاهش بی اختیار روی سیگار ثابت ماند.
هنوز رشتهی باریکی از دود، از نوک سرخ سیگار بالا می رفت.
لب هایش از ترس لرزید.
او پا برهنه بود؛ هیچ کفشی نداشت که با آن ته سیگار را له کند.
پس یعنی منظور مرد...
با فکری که به سرش زد قلبش با شدت بیشتری به سینه اش کوبید.
از همان روز اول به آن ها یاد داده بودند که سؤال نپرسند، اعتراض نکنند و حتی اجازه هم نگیرند؛ فقط بی چون و چرا همان کاری را انجام دهند که به آن ها گفته می شود چون هر اشتباهی بهایی داشت و هیچ کس دلش نمی خواست آن بها را بپردازد.
نفس عمیقی کشید.
انگشت هایش از شدت ترس می لرزید، اما با تردید دستش را آرام به سمت سیگار برد.
هنوز گرمای سوزانش را لمس نکرده بود، اما از ترس، تمام بدنش منقبض شد.
خوب می دانست اگر دستش را عقب بکشد یا حتی یک لحظه تردید کند، دردی که بعد از آن انتظارش را می کشد، هزار بار بدتر از سوختن چند انگشت خواهد بود.
پلک هایش را محکم روی هم فشرد بعد انگشت های لرزانش را آرام به سمت سیگار روشن برد.
با چشم های بسته، کف دستش را روی آن گذاشت.
همین که پوستش با نوک داغ سیگار تماس پیدا کرد، تمام بدنش از شدت درد جمع شد.
نفسش برید، اما حتی کوچک ترین صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط لب پایینش را محکم میان دندان هایش فشرد تا ناله نکند.
همهی این ها فقط چند ثانیه طول کشید، اما برای او انگار زمان از حرکت ایستاده بود.
وقتی دستش را عقب کشید، رد سوختگی روی پوست سفیدش جا ماند.
اشک بی اختیار از گوشهی چشمش سرازیر شد و روی گونه اش لغزید، اما سرش همچنان پایین مانده بود.
مرد نگاهش را از دست سوختهی دختر گرفت.
برای لحظه ای، رایحهی لیمو و چهرهی دختر، خاطره ای را در ذهنش زنده کرد؛ خاطره ای که سال ها تلاش کرده بود برای همیشه دفنش کند.
فکش را محکم روی هم فشرد.
نه...
الان وقتِ فکر کردن به گذشته نبود.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
قیاس
0چه عکس شخصیت های جذابی😁
۳ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم 😍 به رمانم خوش اومدی عزیزم
۲ هفته پیشیلدا
0شروع خوبی داشتید و همینطور هیجانی عالی هستید خسته نباشید❤️
۳ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم بمونی برام قشنگم🤍💋
۲ هفته پیشآزاده
0شروع قشنگ و قوی 👌 جذبش شدم
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋به رمانم خوش اومدی
۱ ماه پیشپرنیا
0خیلی جذاب عالیه خیلی خوبه
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ممنون از شما گل قشنگم
۴ هفته پیشپرنیا
0وایی چرا اسم من تو این رماانهه
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
به رمانم خوش اومدی عزیزم... متاسفانه اتفاقات چندان جالبی برای هم اسمت نمیوفته
۴ هفته پیشدنیا
5عالی شد 🙂 بازم بوی لیمو . . عالیه
۱ ماه پیشحنانه
0دنیا این رمانو نخون تو حامله ای برات خوب نیست😂باور کن برای خودت میگم دختر بیا همون مرد فسیل مغز شوک هایی که بهت میده برات کافیه اینو دیگه شروع نکن
۱ ماه پیشدنیا
0😂😂 انگار مثلا اونجا به نتیجه رسیدم بعد اومدم اینو شروع کردم 😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
اینجا رازالود نیست دنیای قشنگم🤍اونور رازالوده😂
۱ ماه پیشدنیا
0همین یه رمان به درد من میخوره بعد حنانه میگه میگه نخون 🥲 میبینی چی میگه کیانا
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
به خاطر صحنه های اکشنش میگه عزیزم چون یه خورده شکنجه و درد توی این رمان زیاده. حنانه دو سال پیش نسخه کامل منتشر شده این رمانو خونده به خاطرهمین بهت تذکر داد😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
اذیتش نکن حنانه😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
بله عزیزم پس چی😁این رمان قبل از مردفسیلمغز نوشته و منتشر شده بوی لیمو از اینجا به اونجا سرایت کرده😂
۱ ماه پیشدنیا
0خیلیم عالی 🤍😁
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
💕
۱ ماه پیشرمان خون
0خوبه خوشن اومده
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
به رمانم خوش اومدی عزیزم
۱ ماه پیشBiti
4پشمامم من اسم یکی از شخصیت ها و دیدم و بگم شاید باورتون نشه بیشتر وقتا منو امیلی صدا میزنند و اینکه عالیی بودد
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم امیدوارم اتفاقات و بختت مثل امیلی رمان من نباشه 🥲 به رمانم خوش اومدی گل قشنگم
۱ ماه پیشفائزه (زن صابر)
0میگم من توی مرد فسیل مغز زن صابرم اینجا با این اسم کامنت بذارم مشکلی نیست کیانا؟😂جز سارا و حنانه و مهری ماه *** دیگه ای رو نمیبینم تو کامنتا😂
۱ ماه پیشحنانه
0فائزه اینجا زن مارسلو شو🤣🤣صابر و مارسلو مثل همن حالا اسپویل نمیکنم لو نره ولی سه پارت بخون میفهمی چرا میگم زن مارسلو شو😂
۱ ماه پیشفائزه(زن صابر)
0من به صابر خیانت نمیکنم😌
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
افرین
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
صبر کن ببینیم خودش کیو انتخاب میکنه😂
۱ ماه پیشحنانه
0فعلا المیرا اونور داره راجب عکس شخصیت ها حرف میزنه هی بهش میگم بیا اینور حرف بزن 😂 نخوندی این رمانو؟
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
مشکلی نیست عزیزم
۱ ماه پیشالمیرا
0تو دیگه نمیتونی زن کسی بشی. لطفا بقیه مرد های کره زمین و واسه ما نگه دار . با تشکر😂🧡
۱ ماه پیشفائزه(زن صابر)
0شاید بازم فائزه داشته باشه خب بذارید منو تشخیص بدید😂پس همون صابر میزنم
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
فعلا مشخص نیست عزیزم ولی تو با هر اسمی که دوست داری کامنت بذار فعلا بین اعضای وی ای پی و اعضای عادی فقط اسم تو فائزه است😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
دقیقا😂👍
۱ ماه پیشمادر 3فرزند
0بنظرم یه شوهر دیگه انتخاب کن 😂😂از این صابر واسه تو شوهر در نمیاد
۱ ماه پیشفائزه(زن صابر)
0فعلا روی لنزو کراشم تو این رمان ببینم کیه قراره چی کار کنه بگیرمش😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
امیدوارم باب میلت باشه🤭
۱ ماه پیشالمیرا
0فائزه تو رو خدا همون صابر و بچسب. بقیه رو ول کن. ما هم آدمیم آقا😭. من فعلا از لنزو (بیشتر از همه ) و ماتئو و مارسلو خوشم اومده. فائزه استفان مال تو فقط یکم روانیه😂🤚
۱ ماه پیشفائزه(زن صابر)
0اره بابا دستم با زن صابر عادت کرده به تایپ😂انگار واقعا اسمم فائزه زن صابره🤣
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیشفائزه (زن صابر)
0المیرا دنبال شری؟ مگه مرد مخفی دست روی استفان نذاشت؟
۱ ماه پیشالمیرا
0وای راست میگی. اون ور با رافائل این ور با استفان میخواد ما رو مورد عنایت قرار بده😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
روی استفان کراش زده میگه چشماش شبیه رادانه😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
فائزه به مردهای روانی عادت داره همیشه روی روانی ترین فرد رمان کراش میزنه
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
صابر خوبه که 😂 فقط یکم زیادی خشن و بی احساسه😂😐
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سلام فائزه قشنگم تا زمانی که این رمانو با مرد فسیل مغز اشتباه نگیرید مشکلی نیست😂با هر اسمی دوست داری کامنت بذار عزیزم خوش اومدی
۱ ماه پیشصبا
0معلومه یه رمان هیجان انگیزه
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
به رمانم خوش اومدی عزیزم. همینطوره شک نکن
۱ ماه پیشالمیرا
0بوی لیمو واسه یارو آشنا بود. ای خدا😑چه گرفتاری شدیم از دست این بو😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
این بو اصلا یه بوی معمولی نیست🤭
۱ ماه پیشژیلا
0چه عکس شخصیت های قشنگی چه اسم رمان خوبی❤️به به❤️فقط من از ریچر اصن وایب خوب نگرفتم😂💔
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋به رمانم خوش اومدی عزیزم
۱ ماه پیشمادر 3فرزند
0کیانا جون بازم بوی لیمو ،دیگه منم دارم به این فکر میکنم عه بوی لیمو چه قشنگن😉
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
قشنگم این بوی لیمو منظور عطر لیموهه... یه بار برید عطرفروشی و بگید رایحه لیمو و عطر گلخانه ای رو بهتون بدن و بعد بوش کنید بعد میفهمید چرا هم توی این رمان و هم توی مردفسیل مغز از این بو استفاده کردم😁(لزوما منظور خود لیمو نیست)
۱ ماه پیشمادر 3فرزند
0سلام دوستان،همه اینجایید😊
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سلام مریم قشنگم به این یکی رمانم خوش اومدی عزیزم
۱ ماه پیشحنانه
8کیانا این نسخه اصلی زدی یعنی چی؟ اونیکه ما قبلا خوندیم اصلی نبود؟
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
کامنت قبلیت توضیح دادم عزیزم. کسایی که نسخه قدیمی این رمانو خوندن نیازی نیست دوباره این رمانو شروع کنن البته این ورژن از دختران ربوده شده تغییرات زیادی داره و حتی ممکنه پارت های اضافه هم داشته باشه. حتی آغاز رمان هم متفاوته.
۱ ماه پیشمهریماه
6منم خوندم قبلا این رمانو ولی الان شروعش کردم پارت ۹ هستم تغییراتی داشته ولی تا جایی یادم باشه همین روند بود با این وجود دلم میخواد بازم بخونمش خیلی از داستان امیلی خوشم میاد😭
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
بمونی برام مهری ماه قشنگم
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

گلاله
0خیلی تحت تاثیر رمانت قرار گرفتم نویسنده جان بوس بهت