پیمان به قلم زهرا باقری
پارت شصت :
باورم نمیشد بعد از چند ساعت که انگار چند روز بهم گذشته بود حالا احساس امنیت میکردم. فقط دلم میخواست پیمان و بقیه زودتر برسن تا باهم یه فکری برای اون وضعیت بکنیم. خیلی حرفا داشتم که بهشون بزنم، خیلی...
- وای!
من که دوباره از جام پریدم مردی که هنوز اسمش و هم نمیدونستم چرخید به طرفم و با انتظار نگاهم کرد:
- اگر پیمان و بچه ها بیان و اون و میبینن، اگه بلایی سرشون بیاره...
- نترس، اون
لطفا صبر کنید...

.....
0اول از هرچیزی توی نظرات چپترای قبل خوندم که چندروز پیش تولدتون بود تولدتون پساپس مبارک :))این چپترای آخر خیلی خوب بود نویسنده عزیز❤️ من همیشه خدا صبر میکنم چند روز بگذره که چندتا چپتر داشته باشم:))