تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت صد و سی :
* * * * *
کارتن مقوایی صورتی رنگ را باز کردم و محتویاتش را بیرون کشیدم. خیره به ست ماگ فانتزی صورتی و آبی پاستلی لبخندی زدم و آنها را روی لبه کابینت گذاشتم. درهایشان را هم از داخل کارتن بیرون کشیدم و رویشان گذاشتم.
لبخندم عمیقتر شد.
میتوانستیم کنار هم بنشینیم، فیلم ببینیم، از پشت پنجره بزرگ منظره بارانی بیرون را نگاه کنیم و با هم حرف بزنیم. مهداد در ماگ خودش قهوه میخورد، من
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلن
1نمی خوام تموم بشه داره تموم میشه😭😭
۱۹ ساعت پیشنانا
0با هر کلمه ای که میخوندم بغضی میشدم..
دیروزسارا
0هی سایه کجایی ببینی ماهم ارومیم باهات 💚
دیروزKara
1اقای مشایخ و این حرفاا نچ نچ🤣🤣
۲ روز پیشمحی
0غمگینم ک قراره تموم شه💔
۲ روز پیشرها
0غمگینم مثل وقتی که از مدرسه اومدی و غذایی که دوست نداری پختن
۲ روز پیشنیلو
0ای خدا😭🥺 چه خوبه که بالاخره سایه داره خوب میشه و همچی درست میشه😭🥹💖
۲ روز پیشرها
0بعداز کلی فراز و نشیب، خوبه که حالا توی خونه خوبه
۲ روز پیشرها
0خسته نباشی آوا خیلی خوب بوودد، دلم برای قلمت خیلی تنگ میشه
۲ روز پیشنیلو
0من بعد از تنیده چجوری زندگی کنم؟؟😭😭
۲ روز پیشرها
0واایی دوست ندارم بهش فکرکنمم، خیلی سخته دیگه ندونم پروانه ها چیکار میکنند.
۲ روز پیشرها
0چقدر خوبه یکی انقدرر بلدت باشه
۲ روز پیشرها
0آواا با ی پارت شاهکار دیگه مواجهیمم
۲ روز پیشمحی
1دلم براشون خیلی تنگ میشه🥲🥲
۲ روز پیشمحی
0وایی این *** خیلیی قشنگ بود خسته نباشی آوا🥹♥️
۲ روز پیشWhy
0« و من اکنون آرام بودم.. » وای😭😭داره تمام میشه😭خوشحالم که حداقل اینطوری داره تمام میشه..
۲ روز پیشWhy
0اهه دلم بارون و رعدو برق خواستت
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

Aida
0آخی نازیی بالاخره به آرامش رسیدیی خب، و دلیلشم این بود که اول به خودت فکر کردی، بعد بقیه!