پارت هفتاد و دوم :

سه روز بود که هیچ کلامی به زبان نیاورده بود، سه روز بود که نه صدای مامان را شنیده بودم نه اخم های در هم فرزاد قصد باز شدن داشت. طاقتم دیگر داشت طاق میشد، از سمتی دلم آرام گرفته بود که بالاخره دوای تمام احوالات بدم دارد به من میرسد و از سمتی دیگر نمیشد این سکوت را تحمل کنم!
ایستادم بین چهار چوب در اتاق، سرکی به بیرون کشیدم، هیچکس خانه نبود، خاله رقیه به خانه ی خواهر شوهرش که تنها قوم و خو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساجده

    1

    اه اینکه همون پارتی بود که قبلا متنشو استوری کرده بودی چه باحال از همون وقتی که خواستن برن خرید حدس میزدم امروز باشه 🤭

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همه منتظر این پارت بودن از اول😁

    ۲ هفته پیش
  • نسیم

    1

    سمانه😢😢 میشه یه خواهشی ازت داشته باشم؟!میشه تا همین امشب اون استوریه رو بزاری

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشم عزیزدل میذارم🥰

    ۲ هفته پیش
  • نسیم

    1

    مرسی عزیزم 😍😘

    ۲ هفته پیش
  • نسیم

    1

    همین الان استوریتو دیدم😍😍 ممنونم عزیزم چقدر تو خوبی اخه دختر 🤗😘

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قربونت🥰

    ۲ هفته پیش
  • ساجده

    2

    آره همه منتظر بودن و بالاخره بهش رسیدن به لطف تو😘😘🌹🌹

    ۲ هفته پیش
  • ساجده

    2

    حدس میزنم پایان قشنگی درانتظارمون باشه چون سمانه جونم فرشتس و همیشه مارو خوشحال میکنه و سوپرایزمون میکنه 😘🌹🌹👏

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قلب منی تو ساجده ی قشنگم🥰♥️

    ۲ هفته پیش
  • ساجده

    2

    حسمون متقابله عزیزم🩷🩷🥰😘🌹

    ۲ هفته پیش
  • راحیل

    1

    قربونت نسیم جون من ولا نگرانی های مهمی دارم هیچ *** درک نمی کنه من نگران دم و دستگاه تولید فرهمندهای کوچک هستم 😃

    ۲ هفته پیش
  • نسیم

    1

    حق داری عزیزدلم هممون نگرانیم 😏😏 حالا برای تولید فرهمندای کوچیکم نباشه برا ادامه ادامه نسل بشریت که هست 🤣😂😃

    ۲ هفته پیش
  • ساجده

    1

    وقتی داشتم این پارت رو میخوندم همش اون استوری توی ذهنم میومد اون لباس عروسکی زیبا که تو تن فرناز بود مثل پرنسس ها شده بود 🥰

    ۲ هفته پیش
  • راحیل

    3

    من همش نگران بند و بساط امیر علی ام بدبخت تا فرناز رو میبینه خمار میشه و اون پایین ماییناش به خطر میفته .. نویسنده جون یه مکان درست حسابی جور کن براشون ولا بچم امیرعلی گلنار و *** لازم شد 😄

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خدا بگم‌چیکارت نکنه راحیل مردم از خنده🤣🤣🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • ندا

    1

    وای ترکیدم راحیل وسط مهمونی زدم زیر خنده حالا همه دارن چپ چپ نگام میکنن🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • راحیل

    1

    بگو تقصیر استاد تنظیم خانوادمه 😃😃

    ۲ هفته پیش
  • نسترن

    1

    نهه🤣🤣 راحیل چرا تو همش حق میگی لعنتی منفجر شدم🤣

    ۲ هفته پیش
  • شقایق

    1

    یادته چقدر منتظر این پارت اتاق پرو بودیم کشته شدیم تا برسیم به این پارت خدایی ام امیرعلی داره میترکه دیگه😁

    ۲ هفته پیش
  • سهیلا

    1

    دهنم گشاد شد اینقدر خندیدم دختر از دست تو حق گفتی🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • راحیل

    1

    قربون دهنت سهیلا جون خیلی گشاد نشه که پارتنرت میاد جرم میده چون میدونی که دهن خیلی مهمه😃

    ۲ هفته پیش
  • نسیم

    1

    ای از دست تو راحیل 😂😂🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ فقط همینجوری داشتم کامنتا رو میخوندم اصلا اسمتو ندیدم با خودم گفتم بابا این طرف چه باحاله🤣😂 دمت گرم دختر💪🏼👍🏼

    ۲ هفته پیش
  • نسیم

    1

    اووف دختر😍😍 چه کردی عسلم همه قسمتاش عالی بود ولی اون لباسه👗👗( البت رنگش فرق داره و یکمی بلنده😅😅) و لحظه پروش..😐🤦🏻 ♀️،هیچی نگم دیگه؟!؛ خداییش کی فرزاد میخواد قبولشون کنه و باهاشون خوب شه و اینکه باورت میشه برا ادامه هیچ نظر یا تئوری ای ندارم😐😑

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    1

    من با داداشم باهم کار میکنیم بعد دقیقا هروقت مامانم شام دعوت میکنه و ما شلوغیم سرکار دعوا داریم اون میگه باید بمونی من اینجوریم که نه مهمونی واجبتره کار که همیشه هست 🤣 اخرشم همیشه مجبور میشه خودش اضافه بمونه ..

    ۲ هفته پیش
  • ندا

    1

    بیچاره داداشت بنده خدا چه زجری میکشه ولی ایول حرفت و به کرسی میشونی🤣

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    1

    منم اطلاعیه رو دیدم اینجوری بودم که نهه پایان چرا ..همینجور باشیم اینجا دورهم .. اینجوری امیر علی تبش تنده یه چندتا بچه ای داریم دیگه در ادامه برسیم به زندگی اونا مثلا 🫣🫣

    ۲ هفته پیش
  • ماهی

    1

    وای شادان فکر کنم همین روزا تموم بشه من نمیخوام تموم بشه گریه دارم 😭

    ۲ هفته پیش
  • ندا

    1

    وای بچه ها نگید تروخدا بابا هنوز دو فصل مونده

    ۲ هفته پیش
  • ماهی

    1

    خب ندیدی تو اطلاعیه نوشته چون پارتا خیلی بلندن فصلا کوتاه شدن🥺

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    1

    مرسی بابت پارتهای طولانیی❣️❣️ واقعا چقد منتظر این پارت بودیم.. کاش دوباره اون استوری رو میذاشتید

    ۲ هفته پیش
  • ندا

    1

    وای دقیقا کاش دوباره استوری و بذاره🤤🤌🏻

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    1

    واای اونجا که فرزاد به میترا گفت فردا باید بیای سرکار ..اخ خیلی باحال بود .. یعنی من همیشه اینجوری بودم که اینایی با منشی شون ازدواج میکنن این مشکل رو دارن دیگه بعد از ازدواج منشی شون کار نمیکنه و هیچی نمیتونن بگن 😅😅

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    1

    ولی من خیلی دلم یه جا گرفت که امیرعلی خیلی تنهاست..کاش رعنا به یه بهونه ای میپیچوند میومد همراهشون..اخه حیف نیس.. چقد رعنا از وقتی فهمیده بود ذوق داشت واسه شون..

    ۲ هفته پیش
  • مهربانو

    2

    سمانه جان یه خدا قوت حسابی بهت میگم دخترم. مرسی که این همه زحمت میکشی پارتای طولانی میذاری. دلمون حقیقتا تنگ میشه روزی که رمان تموم بشه

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای شما مهربانو جانم😍

    ۲ هفته پیش
  • ابرا

    1

    آره بخدا خیلی پارتها طولانی قشنگ عالی من یک رمان خون حرفه ای ام شاید بیشتر از بیست سال دارم رمان می خونم نزدیک هفت هشت سال با اپلیکیشن هستم سمانه جون بی نظیر آن

    ۲ هفته پیش
  • ابرا

    1

    آره بخدا الان قشنگ حاجت روا شدم

    ۲ هفته پیش
  • ابرا

    1

    وای من که باورم نمیشه به پارت اتاق پرو رسیدیم این چند وقت هر پارت منتظر بودم سر از اتاق پرو دربیارن

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    انتظار ها به پایان رسید😁

    ۲ هفته پیش
  • ندا

    1

    یادته ابرا چقدر انتظار کشیدیم اصلا انگار به مرادم رسیدم🤣

    ۲ هفته پیش
  • سهیلا

    1

    اون لحظه ای که امیرعلی لباس زرده رو دید: سیستم در حال پردازش.. 😂

    ۲ هفته پیش
  • ندا

    2

    سیستم از دسترس خارج شد و به آسمان ها پرواز کرد🤣

    ۲ هفته پیش
  • ابرا

    1

    دقیقا بچه یه دور باز یابی کارخانه زده کلا رفت افقی شد

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️