پارت شصت و یک :

سلیم انگار با یاد آوری آن روز هم درد می کشد:

_من می دونم....

تیدا میان حرفش پریده جنون وار سر تکان می دهد:

_نه نمی دونی ، تو چی می دونی من چی کشیدم وقتی حتی با یه نامه ی کوفتی هم باورم نکردی و از خونه پرتم کردی بیرون.

هق هقش اوج می گیرد:

_تو هیچی نمی دونی، تو چی می فهمی از انگشت نما شدن، تو چی می فهمی از این که تو همون حال و زمان افتضاح پدر و مادرت رو از دست بدی و Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابرا

    2

    این رمان خیلی دوست دارم ولی زود پارت تموم میشه کاش یه کم بلند تر بودن پارتها

    ۱ هفته پیش
  • ملیسا

    2

    به به عالی عالی چه کیفی میکنه سلیم کلک واقعاحق گعت دلش رفته واسه سلیم تیداخانم

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️