سماح به قلم پریسا حصیری
پارت شصت و یک :
سلیم انگار با یاد آوری آن روز هم درد می کشد:
_من می دونم....
تیدا میان حرفش پریده جنون وار سر تکان می دهد:
_نه نمی دونی ، تو چی می دونی من چی کشیدم وقتی حتی با یه نامه ی کوفتی هم باورم نکردی و از خونه پرتم کردی بیرون.
هق هقش اوج می گیرد:
_تو هیچی نمی دونی، تو چی می فهمی از انگشت نما شدن، تو چی می فهمی از این که تو همون حال و زمان افتضاح پدر و مادرت رو از دست بدی و Ù
لطفا صبر کنید...

ابرا
2این رمان خیلی دوست دارم ولی زود پارت تموم میشه کاش یه کم بلند تر بودن پارتها