پارت صد و هفتاد و هفتم :

جنون‌وار خندیدم، خنده‌ای که اشک را از نگاهم پایین می‌چکاند.
او چه مسخره مرا به‌ماندن در این خانه اجبار میکرد!
خنده‌هایم بند نمی‌آمد...
مقابل چشمان خشک و مغرور پاشا، همانند دیوانه‌ها می‌خندیدم.
می‌خواستم تمامش کنم اما، حرف‌های مضحک این مرد لبان خشکیده‌ی مرا به‌ این قهقه مجبور میکرد.
با خنده، توپیدم:
- این خیال‌بافی‌های گوهت رو از کجات درآوردی؟
پاشا عص

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    مرسی نازنین جان خدا قوت گلم عالی بود قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️