تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و هفتاد و هفتم :
جنونوار خندیدم، خندهای که اشک را از نگاهم پایین میچکاند.
او چه مسخره مرا بهماندن در این خانه اجبار میکرد!
خندههایم بند نمیآمد...
مقابل چشمان خشک و مغرور پاشا، همانند دیوانهها میخندیدم.
میخواستم تمامش کنم اما، حرفهای مضحک این مرد لبان خشکیدهی مرا به این قهقه مجبور میکرد.
با خنده، توپیدم:
- این خیالبافیهای گوهت رو از کجات درآوردی؟
پاشا عص
لطفا صبر کنید...

فخری
1مرسی نازنین جان خدا قوت گلم عالی بود قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞