بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و بیست و سوم :
انگشت هام رو با اضطراب در هم گره کردم و آهسته گفتم: من می خوام بشنوم.
سرش رو به جلو خم کرد و به عمق چشم هام خیره شد.
- بله، تو با بقیه فرق داری!
تو من رو بعد از سالها رهایی پیدا کردی و کنار داستان تلخم موندی...
انگار راهش رو به هوا گم کرد؛ به سرفه افتاد و بعد از چنگ زدن به گلوش نفسی تازه کرد.
از آب روی میز به سختی چند جرعه نوشید و بقیه اش رو به صورتش پاشید.
- پس داستان آیرین چی شØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Avin
2و همچنان دلتنگ اریکم..💔
۵ روز پیشAvin
0خیلی پیچیدگی های رمانو دوس دارم
۵ روز پیشAvin
0پس برای حفظ قدرتش آیرینو رها کرد! هعیی خیلی زیبا و در عین حال تلخ بود. اون برگشت تا ببرتشون چشم های آیرینو دید و نظرش عوض شد، رفتو دیگه هیچوقت برنگشت.. نه تا وقتی که بخواد ازین شباهت به نفع خودش استفاده کنه
۵ روز پیشمریم
0خیلی عالی بود خسته نباشی عزیزم ممنونم بابت پارت 💋❤️😊🥰😍
۵ روز پیشHhhh
0بی نهایت پرمعنا و مفهوم.. خیلی عمیق و زیبا! خسته نباشید نویسنده👌❤️🌹
۵ روز پیشYas
0پس آیرین بهایی بود که آلکازار برای آیرس پرداخت👌👌
۶ روز پیشYas
0خیلی جالبه که داریم به جواب تموم سوالامون می رسیم😍🙂👍 حالا فهمیدیم چرا آلکازار آیرینو مادرشو رها کرد و نتونست کنارخودش نگهشون داره
۶ روز پیشاکرم بانو
0از یه زاویه دیگه هم که نگاه کنم،اریک هم با ایرین نرفت یه جای دور زندگی کنن،اون جنگو ترجیح داد، الکازار هم همین کارو کرد،به نوع دیگه
۶ روز پیشمهسا
0پس مردم آیرس مردم کوفه ان
۶ روز پیشمهسا
0سلام نویسنده عزیزم پنجشنبه عموم فوت کرده بودن دیگه درگیر مراسمات خاکسپاری و اینا شدم الان یه جا پارتهای چند روز گذشته رو خوندم
۶ روز پیشماهی
0پارتا خیلی کوتاه شدن واقعا دارم تو خماری میمیرم😥😥
۶ روز پیشماهی
1دلم واسه اریک تنگ شده 💔💔🤏
۶ روز پیشماهی
0ایرین نخواد میراث تو بشه باید کیرو ببینه🙁🙁؟؟
۶ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مینو
0سلام فاطمه جان دستت طلا،منتظر پارت امشبیم لطفا زودتر بزارش ممنون ات میشم