بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و بیست و دوم :
من، ادگار آلکازار، به عنوان یه حرومزادهٔ بی هویت توی یه روستای دورافتاده در شرق آیرس خودم رو شناختم.
توی کوچه پس کوچه های کثیف و شرایط نکبت بار بزرگ شدم، بدون اینکه پدر و مادرم رو بشناسم.
میگفتن مادرم روسپی بوده و پدرم یه تاجر دوره گرد، شایدم یه ولگرد خیابونی، یا یه اشرافزاده که نمی تونسته ننگ همچین فرزندی رو به دوش بکشه.
نه اسم داشتم نه ریشه و خونواده ای که چیزی ازشون به ارث
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Hhhh
2درسته همه آیرینو برای ترک کردن اریکو پا گذاشتن توی قلب جنگ سرزنش کردن،اما همه چیز دلایلی فراتر داشت.. این رمان مفاهیمی عمیق تر و بزرگتر از صرفا عشق بین دو عاشق داره. مثل عشق به وطن..!
۹ ساعت پیشHhhh
1واقعاا که این رمان شاهکاره!! پشت همه چیزش برنامه و نقشه های حساب شده بوده.. داستان آلکازار تراژدی و در عین حال خواندنی بود، پر از معناومفاهیمی که توی ذهن آدم حک میشن
۱۰ ساعت پیشSky
1در کنار قدرت طلبیش چقدر برنامه ها داشته واسه کشورش..
۱۰ ساعت پیشSky
1جملات همه پر معناست.. نمیشه ساده از کنارشون گذشت
۱۰ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1عالی بود مثل همیشه،خسته نباشید👏👏