بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و بیست و یک :
بغضی که به گلوم هجوم آورده بود مثل زهری تلخ و کشنده به درونم سرازیر شد.
نگاه اشک آلوده ام با دیدن ارتعاشی روی صورت آلکازار، بر لرزه ای که به تن آلیستر افتاد، نشست.
روی زانوهاش سقوط کرد و هم قد پدرش شد.
دستش رو بوسید و سرش و روی پاهاش فشار داد.
- من رو ببخشید که با شکستم ناامیدتون کردم، من باید از خانواده و مردمم محافظت می کردم، بی عرضگی و ناتوانی من باعث این مصیبت ها شد.
گریه
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
ساجد
0نمی دونم چرا حس میکنم آلکازار مرد خوبیه🤔
۵ ساعت پیشماهی
0پس پشت اسمی که براش انتخاب کرده داستانی هم داره نیرا و ایرین 🥲🥲
۱۰ ساعت پیشماهی
0ببینیم و بشنوین داستان الکازار رو که خیلی گفت داستان ایرس و ایرین!؟
۱۰ ساعت پیشماهی
0الیستر خوب بود دلم براش میسوزه ولی خب بازم ازش خوشم نمیاد مستونست اون اوایل با ایرین بهتر رفتار کنه
۱۰ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0چرا الکازار این اخر عمری جوری رفتار میکنه که تمام عمرش رو در خدمت مردم و کشورش بوده و اون ادم بدی که بقیه ازش حرف میزدن نیست؟🤔🤔