پارت صد و بیست و یک :

بغضی که به گلوم هجوم آورده بود مثل زهری تلخ و کشنده به درونم سرازیر شد.
نگاه اشک آلوده ام با دیدن ارتعاشی روی صورت آلکازار، بر لرزه ای که به تن آلیستر افتاد، نشست.
روی زانوهاش سقوط کرد و هم قد پدرش شد.
دستش رو بوسید و سرش و روی پاهاش فشار داد.
- من رو ببخشید که با شکستم ناامیدتون کردم، من باید از خانواده و مردمم محافظت می کردم، بی عرضگی و ناتوانی من باعث این مصیبت ها شد.
گریه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چرا الکازار این اخر عمری جوری رفتار میکنه که تمام عمرش رو در خدمت مردم و کشورش بوده و اون ادم بدی که بقیه ازش حرف میزدن نیست؟🤔🤔

    ۳ ساعت پیش
  • ساجد

    0

    نمی دونم چرا حس میکنم آلکازار مرد خوبیه🤔

    ۵ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    پس پشت اسمی که براش انتخاب کرده داستانی هم داره نیرا و ایرین 🥲🥲

    ۱۰ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    ببینیم و بشنوین داستان الکازار رو که خیلی گفت داستان ایرس و ایرین!؟

    ۱۰ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    الیستر خوب بود دلم براش میسوزه ولی خب بازم ازش خوشم نمیاد مستونست اون اوایل با ایرین بهتر رفتار کنه

    ۱۰ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️