پارت صد و بیست و دوم :

من، ادگار آلکازار، به عنوان یه حرومزادهٔ بی هویت توی یه روستای دورافتاده در شرق آیرس خودم رو شناختم.
توی کوچه پس کوچه های کثیف و شرایط نکبت بار بزرگ شدم، بدون اینکه پدر و مادرم رو بشناسم.
می‌گفتن مادرم روسپی بوده و پدرم یه تاجر دوره گرد، شایدم یه ولگرد خیابونی، یا یه اشراف‌زاده که نمی تونسته ننگ همچین فرزندی رو به دوش بکشه.
نه اسم داشتم نه ریشه و خونواده ای که چیزی ازشون به ارث

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    عالی بود مثل همیشه،خسته نباشید👏👏

    ۵ ساعت پیش
  • Hhhh

    2

    درسته همه آیرینو برای ترک کردن اریکو پا گذاشتن توی قلب جنگ سرزنش کردن،اما همه چیز دلایلی فراتر داشت.. این رمان مفاهیمی عمیق تر و بزرگتر از صرفا عشق بین دو عاشق داره. مثل عشق به وطن..!

    ۱۰ ساعت پیش
  • Hhhh

    1

    واقعاا که این رمان شاهکاره!! پشت همه چیزش برنامه و نقشه های حساب شده بوده.. داستان آلکازار تراژدی و در عین حال خواندنی بود، پر از معناومفاهیمی که توی ذهن آدم حک میشن

    ۱۰ ساعت پیش
  • Sky

    1

    در کنار قدرت طلبیش چقدر برنامه ها داشته واسه کشورش..

    ۱۰ ساعت پیش
  • Sky

    1

    جملات همه پر معناست.. نمیشه ساده از کنارشون گذشت

    ۱۰ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️