بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و نوزده :
- آه... چه فقدان و افسوس بزرگی!
حالا دیگه باور می کنم کشورمون برای همیشه از دست رفته...
شنیدن صدای گرفتهٔ پیرمردی که با حسرت به جنازه ها نگاه می کرد، ناراحتی عمیقی رو در بند بند وجودم به حرکت درآورد.
- آره، انگار دیگه هیچ امیدی باقی نمونده.
رهگذری خطاب به صاحبان این نواهای اندوهگین گفت: منظورتون چیه؟ مگه پیش از این امیدی بود؟
از همون آغاز جنگ محکوم به شکست بودیم، معلوم بود نم
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Yas
0خیلیی قشنگ و طبیعی نوشتی، حس آمیزی و کلماتی که استفاده کردی عالی بودن 👌 مرسی نویسنده خوش قلم❤️✨
۱۶ دقیقه پیشاکرم بانو
0حداقل خوبه که حرف های بدی پشت سر خودش نشنید
۲ ساعت پیشاکرم بانو
0میتونیم امیدوار باشیم اریک پیداش کرده؟
۲ ساعت پیشاکرم بانو
0پس خونواده ش چی شدن؟این همه تلاشش الکی بود؟
۲ ساعت پیشزهرا
0احتمال اینکه اریک باشه خخیلیی کمه متاسفانه ولی خب بیاید به همون امید داشته باشیم🥲
۲ ساعت پیشدختر صحرا
1مطمئنم یا اریکه یا استیون
۶ ساعت پیشمینو
2ای کاش اریک باشه صبرمون تموم شد برای عاشقانه هاشون،غم بسه دیگه 🥺
۶ ساعت پیشماهی
0این ادم هرکی هست میشناسیمش ولی خب هرکی هست اریک نیست اون تو ساکارا نیست اصلا امیدوارم از ادم خوبای داستان باشه هرکی هس😬😥
۷ ساعت پیشماهی
0همه فکر میکنن ایرین مرده و بهش *** کردن چقدر واسه مادرش سخت بوده اگه اینارو میشنیده😭🥺
۷ ساعت پیشساجد
0یعنی کی می تونه باشه؟
۱۰ ساعت پیشحدیث
1نمیشه یه پارت دیگم امشب داشته باشیم؟
۱۰ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Yas
0ممکنه اریک باشه؟ بجز اریک کی می تونه نجاتش بده؟ بچه ها چرا میگین اریک توی ساکارا نیست؟ خب وقتی جنگ تموم شده قطعا اریک هم همراه ارتش فاتح اومده، شایدم اصلا خودش بعد نبرد کارلنون ساکارا رو شکست داده