بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و شانزده :
مثل کسی که روحی سرگردان جسمش رو تسخیر کرده و هیچ کنترلی روی هیچ چیز حتی افکار و بدنش هم نداره، علیرغم خستگی به راهم ادامه می دادم.
زمین زیرپام مثل جنازهٔ خاکی مرده می لرزید.
گاهی چشم هام سیاهی می رفتن و بی اختیار می باریدن، گاهی روی زمین سقوط می کردم و دنیا توی سرم به پایان می رسید.
کمی استراحت می کردم و با خوردن برگ ها و میوهٔ درخت ها شکمم رو ساکت و به راهم ادامه می دادم.
دیگه ب
لطفا صبر کنید...
