بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و پانزده :
خسته از تماشای منظرهٔ دلگیر غروب و محو شدن خورشید، نم اشکی که زیر چشم هام جمع شده بود رو پاک کردم.
دکمه های پیراهنم رو که بخاطر گرما و خفگی هوا باز کرده بودم، بستم و شنلم و روی سرم کشیدم.
دست های کرخ و خالی از حسم رو چند بار باز و بسته کردم تا دوباره خون توی بدنم به جریان بیفته؛ با تلاش برای نفس عمیقی برای جون گرفتن، تموم هوای کثیف و متعفن فضا رو به داخل ریه هام کشیدم.
بعد از اینکه چ
لطفا صبر کنید...

مهسا
0ای بدبختی تو چه هچلی افتاده این دختر خدا باعث بانی همه جنگارو لعنت کنه